کم داری ، از هرچی که بگم کم داری .نمی دونی وقتی پول نداشته باشی ، هیچی نداری و هیچی ، هیچ هیچ .باید بمیری ،مردن بهتر از این پوچیه ،نمی خوای قبول کنی یا نمی فهمی، واسه همینه که می گم...
+ نوشته شده در جمعه 24 مهر ماه سال 1383ساعت 11:07 AM توسط
رویا
نظرات (4)
حرف بزن ، اونقدر حرف بزن تا خسته بشی و داد بزنی . اونقدر داد بزنی تا سکته کنی و بمیری . فکر می کنی کی هستی ، معلم اخلاقی یا ماموری ،آژانی ، چیزی هستی ؟ ! ...که چی بشه؟ بدبخت اگه می فهمیدی ، اگه یه جو عقل تو اون کله پوکت بود، حالیت می شد و بی خودی خودت رو خسته نمی کردی و اینهمه بوق نمی زدی و دادو بیداد راه نمینداختی .اگه شعور داشتی ، یکی دو تا می کردی و احتمال می دادی لابد کره که
نمی شنوه ...آره من کر هستم، یه کره مادرزاد.اما کور نیستم و دیدم که می خواستی چراغ سبز عابر پیاده رو رد کنی .حالا اونقدر داد بزن که منفجر بشی و بمیری بیچاره!
اروم باش ، درست می شه ...این ها کلمه های خودش بودند که بریده بریده از حنجره اش عبور می کرد و به گوشش می رسید.
چشماشو بست و فکر کرد اگه نتونه تا سه روز دیگه بدهیش رو بپردازه چی ؟ اگه واسه ۳ ماه دیرکرد قسط وام ، ضامنش رو جریمه کنند چی ؟ اگه ... حس کرد سرش اونقدر داغ شده که هر لحظه ممکنه مثل یه کوه اتشفشانی فوران کنه..
چشماشو باز کرد و دوباره به آینه خیره شد ، باریکه ای از خون از بین ترکهای جویده شده لب پایینیش ، روی چونه اش راه افتاده بود ، دستی روی صورتش کشید و سرش رو تکون داد . چشمهاش برقی زد و زیر لب گفت : اوهوم...با همین چند خط می شه یه قصه رو شروع کرد و بعد چرخی زد و بسمت کاغذ و قلم روی میز رفت.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1383ساعت 10:18 AM توسط
رویا
نظرات (2)