داســـــــتانک های چـــــــــوبی


مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

عادت ــــ  پشت پنجره

 
   عادت
ــــــــــــــــــ


به بودنشون عادت کردم ، اما به نبودنشون نه .وقتی میان چند روز اول خوشم . وقتی هم
می رن ، اول چند ساعت  زار زار گریه می کنم ، بعد  می رم آب می ریزم تو کاسه دستام  و یهو می پاشم بصورتم .به سرخی چشای بادکردم که نگاه میکنم ،خنده ام می گیره و به خودم می گم.خاک تو سرت .تو که کم نداری .داری ؟ لیاقتت رو ندارند .حالیشون نیست .بذار برند.اگه رفتند و برگشتند که مال تو هستند ، اگه نه ، که اصلا نبودند ، اما  این حرفها فایده نداره ، بازم بی طاقت می شم....


دوباره سیگاری روشن می کند.حلقه های دود رقص کنان دور سرمان بالا می روند.ابروی سمت راست صورتش را بالا می برد.با تکان سر طره موی طلایی رنگش را که تا گوشه چشم چپش
پایین آمده ، کنار می زند و ادامه می دهد.....


وقتی نداری یه غصه داری ، وقتی هم داری صد تا ، شایدم بیشتر ، بستگی داره .هی فکر می کنی دوستت دارند یا نه ، باهات روراستند ، کلک می زنند و خیانت می کنند یا نه ، تو فقط واسه چند ساعتی ،‌ اونم هفته های اول ، شایدم کمتر ،بدردشون می خوری .فقط تا وقتی دلشونو نزدی ، اگه زدی که زود می رند پی یکی دیگه .التماس و خواهش و قربون صدقه هم دردی رو دوا نمی کنه.خودت رو خراب می کنی و کوچک می شی.همین...


سکوت می کند  و با انگشت یک دست دایره هایی روی خاکسترهای جا سیگاری می کشدو با پشت دست دیگر چشمها و گونه های خیس خورده اش را پاک می کند. دوباره حرف می زند و اینبار با صدایی رگه دار و بم تر.....


چطور با حرفهای بظاهر شاعرانه ، قلمبه سلمبه و روشنفکرانه شون خر می شی ،‌خدا
می دونه !  هه.خوب چه کاری بهتر از این .دیگه مجبور نیستند واسه هوسشون پول خرج کنند مگه نه ؟....

بلند می شود و پاکت خالی سیگار را مچاله کرده و داخل سطل فلزی کوچکی که کنج اتاق قرار گرفته می اندازد. بعد یک دسته ورق از بالای کمد چوبی کنار در ورودی اتاق بر می دارد و دوباره کنارم می نشیند.ورقها تند و سریع لای انگشتهایش می چرخند و بعد روی زمین پهن می شوند .یکی یکی برمی دارد و جابجا می کند.انگشتهایش می لرزند. لبهای بیرنگ و خشکش را روی هم فشار می دهد و با صدایی گرفته تر از قبل می گوید.....


می بینی بازم نشد ، همیشه همینطوره ، اما من نفهمم ،بازم باورم نمی شه و می رم ، بعد وسطش که نه همون اولش خورد می شم. تو درسشو خوندی . می تونی بهم بگی چطوری بدون اونا سرکنم .خسته شدم .می خوام خودم باشم و با تنهایی هام حال کنم .مثل تو ، می شه ؟.........

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

      پشت پنجره
   ـــــــــــــــــــــــــــ

 پشت چراغ قرمز که می ایستم ، چشمهایم را می بندم ، حتم دارم که باز پشت پنجره نیستی . آن پولیور سبز یقه گردی را که برایت بافته بودم را هم حتما نپوشیده ای .مدتهاست که فراموشش کرده ای .گلدان شمعدانی ، قاب عکس ، ساعت مچی و تمام خاطراتم را دور ریخته ای .این را در آخرین تلفنی که زده بودم گفتی .اما دلم می خواهد بدانم چطور و کجا ؟ بوق ماشینهای پشت سری ام ، چشمهایم را باز کرده و به جلو می راندم .نرسیده به چراغ بعدی دور می زنم و برمی گردم.عینک آفتابی ام را می زنم تا مبادا کسی آشنا ببیند .جای پارک همیشگی ان روزها پر است .مقابل پل فلزی در پارکینگت نگه می دارم .پشت در خانه ات که می ایستم ، سر تا پایم یخ می زند ، قلبم انگار دارد از کار می افتد.روی دیوار و کنار زنگ در اعلامیه ای چسبانده اند.مراسم شب هفت ، با اسم و عکس تو ....

+ نوشته شده در یکشنبه 15 آذر ماه سال 1383ساعت 8:45 PM توسط رویا نظرات (31)

دیوار ( ۲  )

.... ساعتش را نگاه کرد و با عجله از پله ها پایین رفت و خودش را به اتاق رساند، دستش را به طرف گوشی تلفن برد ، نفس عمیقی کشید و شماره گرفت ، به محض اینکه صدای زنانه ای را از پشت گوشی شنید ، گفت : سلام  ،  پشیمونم ، خیلی ، خیلی زیاد ، من  احمق  ،‌نفهمیدم چی گفتم .... زن با صدای بغض گرفته ای گفت : حالا؟!... اینهمه وقت کجا بودی . مرد با لکنت جواب داد: تو لاک خودم ،‌عین مرده ها ،‌ باور کن... زن حرفش را قطع کرد و گفت : منتظرت بودم ،‌ خیلی زیاد ، ولی ...دیره  ،‌ خیلی دیره ، دو ماهه که  عقد کردم ....سرما مثل موج دوید زیر پوست مرد ، احساس سنگینی کرد ، گوشی از دستش افتاد ، دلش فرو ریخت ، فکش لرزید ، چشمهایش را بست و زردابی را که بالا آورده بود به سختی قورت داد و زیر لب گفت : من احـــــــــــمق .
+ نوشته شده در دوشنبه 9 آذر ماه سال 1383ساعت 09:35 AM توسط رویا نظرات (2)

دیوار (‌‌۱‌)

چشمهای ۳۰ ساله مرد پر از اشک بود ، غم روی دلش سنگینی می کرد ،‌دلش می خواست همانجا ، پشت پنجره بنشیند و به دوردستها نگاه کند ، بی آنکه به چیزی یا کسی فکر کند .می خواست ذهنش ، از هر چیزی که انباشته شده بود خالی شود ، خالی خالی. صدای بق بق یک جفت کبوتر که روبروی هم و روی پشت بام همسایه شان نشسته بودند ، توجهش را جلب کرد،‌چند لحظه بعد پیرمرد قد کوتاهی که عینک ته استکانی به چشم داشت ، با سطل کوچک سبزرنگی به دست و پشت سرش ، پیرزنی که روسری گلدار سفیدی به سر کرده بود ، روی پشت بام ظاهر شدند. هر دو آرام به طرف کبوترها رفتند .کبوترها بال زده و دور سر انها چرخی زدند و دوباره بق بق کنان ، روی پشت بام نشسته و تند و تند مشغول دانه چیدن از روی زمین شدند ، هر دو گاهی دست در سطل کرده و مشتی دانه روی پشت بام می پاشیدند ، پیرمرد چیزی در گوشش گفت ، بعد هر دو با صدای بلند خندیدند ، مرد سرش را پایین انداخت و به انگشتهای کشیده اش که می لرزید نگاه کرد.دست کرد در جیب پیراهنش و پاکت سیگارش را بیرون آورد کبریت که کشید لرزش دستهایش بیشتر شد ،‌وقتی دوباره به طرف پشت بام نگاه کرد ، جمعیت زیادی از پرنده های جورواجور آن دو را احاطه کرده بودند. مرد آهی کشید و گفت :‌خودم خراب کردم .بهم گفت : پشیمون میشی ،‌گفتم :‌ دیگه همه چی تموم شده ، وقتی دید پیرمرد دست انداخته دور شانه های پیرزن ، سرش داغ شد و زیر لب گفت : خریت کردم ، قدر ندونستم .بعد آسمان را نگاه کرد .ابرها داشتند تویش تلنبار می شدند،‌فکری در ذهنش جرقه زد....... * ادامه دارد *
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر ماه سال 1383ساعت 10:07 AM توسط رویا نظرات (2)