داســـــــتانک های چـــــــــوبی


مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

دختری با کوله پشتی قرمز

 پاتوق همیشگی من ، برای خوردن چیزی شبیه ناهار یا به عبارتی عصرانه اینجاست . یک پیتزاکده  نسبتا کوچک ، با سقفی نه چندان بلند، یک طبقه ، با کف سرامیکی لیمویی رنگ ، درست به رنگ روکشهای ۴ صندلی دور  دو میز دایره ای شکل و رومیزی ها سفید با حاشیه توری نارنجی .راس ساعت  ۴ که همیشه اینجا و پشت میز رو به پنجره بازش می نشینم ،‌معمولا مشتری دیگری نیست و من به راحتی لقمه هایم را می جوم ، نوشیدنی ام را سر می کشم و به گفتگوی تلفنی دختری که چند دقیقه بعد از ورودم با کوله پشتی قرمز رنگی ،‌ سر به زیر و با قدمهایی سریع می آید و  از باجه تلفن روبروی  پیتزاکده شماره میگیرد ،‌گوش می دهم ، روزهای اول ناخواسته و حالا  دیگر کنجکاوانه ، برای شنیدن کامل گفته هایش مشکلی ندارم ، هم کوچه خلوت است و هم گوشهای من تیز ، بعلاوه بخاطر حرفه ام ، قدرت لبخوانی ام شنیده هایم را تایید می کند . تماسش که برقرار می شود می گوید : سلام منم فریبا .... ، بنظر ۱۶ ساله است هم سن و سال دوقلوهایم ، شاید هم  یکی دوسال بیشتر ، البته مدتی است که چهره اش درهم است و نگران ، آن شادابی روزهای اول را ندارد ،‌خنده های گاه به گاهش هم کوتاه شده اند و کم . مکالمه اش معمولا بین یک ربع تا بیست دقیقه طول می کشد ، گوشی را که می گذارد با عجله و با قدمهایی تندتر و بلندتر از وقت امدنش دور می شود و دقایقی بعد من هم راهی مطبم می شوم .در تمام طول مسیر رسیدن به مطب و خانه ، و حتی لابلای ویزیت بیمارانم به فریبا ، افکار ، ارزوها و زندگی و اینده اش فکر می کنم . گاهی پیش بینی هایم در مورد تصمیم هایی که خواهد گرفت ، درست از آب در می آید و از این حسم به وجد می آیم . این دختر بخش جدایی ناپذیر افکار روزانه ام شده و روز به روز با بحرانی شدن وضعیت زندگیش توجه و نگرانی من هم بیشتر می شود . مادر شدن برای دختری در این سن و سال ، آنهم طی یک رابطه دوستانه و از مردی متاهل ، دردسری بزرگ و باری سنگین است ، به حدی که می تواند به راحتی و به سرعت پیر و شکسته ات کند . با اینکه اینروزها مرد را زیاد نمی بیند اما دوستش دارد ،‌ انقدر زیاد که حاضر است بی انکه کسی بداند ، دور از خانواده اش و در آلونکی حتی ، ثمره عشقش را بزرگ کند ... دخترش سه ماهه است ، اسمش را هم انتخاب کرده ، بی تا ....
به ساعتم نگاه می کنم و به ساعت دیواری پیتزاکده ، بیست دقیقه به ۱۷ است و هنوز نیامده ، دلشوره ام به حدی است که لقمه ها از گلویم پایین نمی رود .بلند می شوم و بیرون که می ایم عینک طبی ام را می زنم . صدای قدمهایم سکوت کوچه را  می شکند . خوب که نگاه می کنم می بینمش،  روی پله خانه ای چند متر مانده به خیابان نشسته ،‌ سر و دستهایش را میان زانوهایش گرفته .بطرفش می روم دستم را که روی شانه اش می گذارم  ،‌ هیکل جمع شده اش وا می رود و پیش از انکه سرش با سنگ پله تماسی داشته باشد ،‌ روی زمین می خوابانمش .ضربانش هنوز می زند اما آهسته.... 

ساعتی است که بهوش امده ، ولی هذیان می گوید . کلمه هایی گنگ و گاهی اسمی شبیه مهدی از میان لبهای خشکیده اش بیرون می اید .بیتایش هم ،‌ مثل خودش سرسختانه دارد  نفس می کشد . حس مادری را دارم که از بهبودی دوباره فرزندش خوشحال است . حالا باید خبردارش کنم و بگویم که در این شرایط درست نیست تنهایش بگذارد. هر چه باشد دارد دوباره پدر می شود.شماره ای را میگیرم که در صفحه پایانی  تقویمش دورش خط قرمز کشیده و حرف م کنارش خودنمایی می کند . باید مهدی باشد. بعد از سه بوق ،  صدای کلفت و مردانه آشنایی را می شنوم ، یک لحظه حس می کنم حفره دهانی ام دارد از خشکی جمع می شود ، با صدایی خش دار و‌ بریده بریده میپرسم :  مهدی یا مهرداد  ؟ و گوشی از دستم می افتد ....
+ نوشته شده در دوشنبه 28 دی ماه سال 1383ساعت 11:36 PM توسط رویا نظرات (46)