داســـــــتانک های چـــــــــوبی


مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

هفتمی

  
صدایش از پشت گوشی به نوجوانها می ماند.آهسته و لرزان التماس می کند هر طور شده باید ببینمش . حتی شده آخر وقت.... به منشی ام می گویم ششمی که آمد تو ، نمان و برو ...

بیست دقیقه از رفتن منشی ام گذشته است. بیرون هوا تاریک است و بارانی . به غیر از چراغ روی دیوار پشت سرم ،‌ همه را خاموش میکنم. تصمیم دارم در فضایی نیمه روشن ببینمش. چند ضربه به در می خورد. بلند می گویم بازه ، مستقیم بیا تو ، چترت را هم اگه داری یه گوشه باز بذار. صدای افتادن و خش و خش چیزی شنیده می شود.
بطرف در نیمه باز اتاق می روم .هر دو از دیدن هم یکه می خوریم . بزرگتر است . بین ۳۰ تا ۳۵ شاید. سلامهای کوتاه مان سکوت را می شکند.ابروی چپش را بالا می برد و انگار فکرم را خوانده باشد می گوید : جالبه ، صدای هردومون به سن وسالمون نمی خوره. لبخند می زنم و بسمت صندلی روبروی میزم اشاره می کنم. قدی بلند و کشیده دارد. می نشیند ، من هم . گیس بلند و طلایی رنگی را که از زیر شال ابی فیروزه ای روی سرش پیداست و سینه چپش را پوشانده ، عقب می زند. صورتش را انگار تراشیده اند ، مثل تندیس الهه هاست . چشمهایش هم آبی و خمار و  آرایش ملایمی روی صورتش نشسته . انگشتهای کشیده اش را چند بار باز و بسته می کند ، می گوید متاهل است و صاحب دو بچه، پسر ۱۰ و دختر ۶ ساله که دوستشان ندارد.حرامزاده اند.از هفت سالگی تا حالا با برادر ناتنی اش رابطه دارد . به غیر از دو سال که به جرم فروش مواد زندانی شده بود . سرش را بلند می کند وبه صورتم خیره می شود : من لوش دادم.  سفیدی خیس چشمهایش به سرخی می زند.شوهرش را که صاحب یک کارخانه لاستیک سازی است دوست دارد.مهربان است اما در رابطه جنسی ضعیف .چند سال اول ازدواجمون به هر دری زدیم ،‌ ولی نشد .نمی تونه راضیم کنه. نمی دونه بچه ها از کیه ولی دوستشون داره .منو هم. خنده ریزی می کند و نوک کفشش را چند بار روی زمین میزند . دیونه اس ،  منم دیونه کرده.کف دستهایش روی صورتش می نشیند. لای انگشتهایش خیس می شود. لیوان آب را پر کرده و با جعبه دستمال کاغذی جلویش می گذارم . بلند می شوم . پشت سرش می ایستم و شانه هایش را که می لرزند میگیرم. دهانم را باز می کنم که بگویم بخور و هر وقت آرام شدی ادامه بده که نیم خیز می شود و دستمالی برمی دارد .تند وتند صورتش را پاک می کند و می گوید : دیره ، باید برم. وقت می گیرد ، برای یکهفته بعد.لیست کوتاهی از کارهایی که باید انجام بدهد می نویسم .نگاه نمی کند و سر می دهد داخل کیفش.بعد دستم را می گیرد و چنان محکم فشار می دهد که از زور درد ، آب دهانم را به سختی فرو می دهم. می گویم هر وقت دلت گرفت یا کاری داشتی تلفن کن. گوشه های آویزان لبش را بالا می برد و دو چاله کوچک روی گونه هایش دهان باز می کنند.سری تکان میدهد و سراسیمه می رود.....

سه روز بعد پیغام تلفنی اش را می شنوم. با صدایی گرفته و جویده جویده حرف زده است. برادرش ۱۰ میلیون تومان پول می خواهد. اگر ندهد به دخترش تجاوز می کند. ساعت ضبط پیغام ۸ صبح روز جمعه را نشان می دهد. شماره ای را که ثبت شده می گیرم . نتیجه ندارد . بنظر می رسد از باجه تلفن گرفته باشد.نگرانیم تشدید می شود وقتی می فهمم نشانی اش را هم ندارم...

چهلم پدر بزرگم هست و یکروز مانده به دومین دیدارمان .هزینه مراسم را باید مانند شب هفت به وصیت خودش ، وقف سرای سالمندان کنم .سرا وسط خیابانی قرار گرفته که یکطرفه و ساکت است.دور می زنم و ماشینم را همان ابتدا ،‌ درست زیر سایه درخت سپیداری پارک می کنم که قلب بزرگی با دوحرف م و س در دو طرف و عبارت یا عشق یا مرگ در میانه اش خودنمایی می کند. یاد بچگی هایم می افتم و درخت تبریزی انتهای کوچه مان .من و رامین پسرهمسایه مان ، ۹ ساله بودیم. نوشته ها و قلبهای کوچک و بزرگمان تنه درخت بیچاره را زخمی کرده بود.نمی دانم هنوز هست یا نه . اخرین بار۱۰ سال پیش دیدمش .سومین شب شهادت رامین . نصف پوسته اش سیاه شده بود و نوشته ها را نمی شد خواند. پیاده  می شوم و گره روسریم را سفت می کنم . هوا گرم است . چند قدم که می روم ، قطره های عرق از پایین گردنم  سرخورده و روی کمرم می نشیند. روبروی سرا و مقابل یک دکه روزنامه فروشی می ایستم .از آن روزهایی است که حوصله مطالعه کتاب و یا حتی روزنامه را ندارم . تیترها به سرعت از مقابل چشمهایم می گذرد.یک لحظه حس می کنم تعادلم را از دست داده ام .چهار زانو می نشینم . دستم به طرف روزنامه ای می رود که عکس درشت زنی با شال آبی فیروزه ای گوشه سمت راستش را پر کرده  و زیر آن نوشته شده  : مادری پس از قتل برادر، خود و دو فرزندش را هم کشت.  


+ نوشته شده در شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1384ساعت 1:40 PM توسط رویا نظرات (15)