آدم می شوم
تا نگفته ای غلط کردم همانجا می مانی ، می پوسی و می میری . بدبخت صدبارگفته ام حق نداری با فک و فامیلهایت و همسایه ها حرف بزنی . نگفته ام ؟ ... مخت را بهم می ریزند ....تو ادم نمی شوی ...حیوان ...باید همانجا بمانی و بمیری ...
حتما نعره هایش را می شنوند...انگشتهایم مثل دندانهایم می لرزند. تمام تنم درد می کند .مثل یک تکه گوشت افتاده ام اینجا ، گوشه انباری. باور نمی کند چهار ماه است ، نه ...از آخرین روزی که امدند زنگ زدند ، از کلانتری بود انگار ، ۴ ماه و ۲۴ روز است که با کسی حرف نزده ام. گفت :
چیزی نیست ، بگو مگوی ساده ای بین مان بود که رفع شد ، مثل همه زن و شوهر ها...
می گوید : چرا صدایم را در می آوری ، چرا نمی گذاری یک روز که خسته و کوفته به خانه می ایم ،غذایم را کوفت کنم و بتمرگم. فکر می کنی از صبح تا شب سگ دو زدن توی این شهر خراب شده و سروکله زدن با مسافرها کار راحتیست...چرا برای ادم اعصاب نمی گذاری زن ، تو ادم نمی شوی ؟ ..هان ؟...........
۱۳ ساله بودم که به زور کتک ننه ام زنش شدم . رفته بودم سرچشمه تا اب بیاورم.کاش قلم پایم شکسته بود و نمی رفتم .چشمهایم عاشقش کرد.امده بود دهمان دیدن عمه پیرش . ۵ روز تمام گریه کردم گفتم درسم چه می شود ....گفت : خانه ، ماشین ، کارخوب ...همه چی دارم...می برمت شهر میان آدمهای حسابی ، درست را می خوانی ، دیپلمت را می گیری و معلم می شوی ، خانمت می کنم...
حالا بنظر مثل زنهای پنجاه ساله ام نه سی ساله ..دلم می خواهد موهایم را بلند کنم.ناخنهایم را هم .لاک بزنم .کفشهای نو ، رنگی و پاشنه بلند بپوشم.لبهایم را سرخ کنم .سرمه بکشم ، بالا و پایین و توی چشمهایم...می گوید : چشمهات زنهای همسایه رو بی شوهر می کنه..وسط پرده ها را دوخته و به دیوار میخ زده.
دلم می خواهد برای یکبار هم که شده بروم زیر باران ، زیر افتاب ، روی سنگفرش داغ ، پابرهنه ، روی برف حتی،دلم می خواهد لباسهای یقه باز با استین حلقه ای و دامنهای کوتاه و چین دار بپوشم . دلم می خواهد مثل زنهای حامله بشوم...اجاقش کور است.می گوید : بچه به چه درد می خورد .آخرش مثل تو می شود .دست و پاچلفتی و بی عرضه....
ضعف کرده ام .سر دلم می سوزد .از صبح که رفته تا الان که آمده ، اینجا کز کرده ام.باید بگویم غلط کرده ام وگرنه مثل سه ماه پیش تا چند روز بی آب و غذا زندانی ام می کند . با ته مانده رمقی که دارم تنم را می کوبم به در ....می غرد : هان ...آدم شدی یا نه ؟........
یک ساعتی است که سفره را جمع کرده ام ، ظرفها را شسته ام و اشپزخانه را مثل دسته گل جارو زده ام . تلویزیون را که روشن مانده خاموش می کنم . روبرویش با پیراهن رکابی سفیدی ولو شده و موهای بلند سیاه و سفید سینه اش با هرنفسی که بیرون می دهد ، می رقصند .می ترسم نگاهش کنم ، حتی حالا که خواب رفته . ارام بطرف آشپزخانه می روم . ضربان قلبم تند و تند می زند .دور تا دورش و تا زیر پاهایم که خیس میشود به دیوار تکیه می دهم. با صدای افتادن پیت خالی و سبک از دستم ، نفس عمیقی می کشد و پنجه های یک پایش را روی ساق پای دیگرش می کشد. صدای ضربان قلبم توی گوشم می پیچد . دستهایم می لرزند.کبریت را می کشم ، روشن نمی شود ، چند تای دیگر ...همگی از کمر می شکنند.می نشینم چهار زانو و چوب دیگری می کشم .شعله اش روی زمین که می نشیند .چشمهایم را می بندم ...حالا دیگر نه صدای نعره هایش را می شنوم و نه بوی گوشت سوخته تنمان را حس می کنم ...تنها دهمان را می بینم و دختری را که با موهای بلند و چشمانی درشت ،پابرهنه می دود میان گندم زار.



