حرکت
من هنوز زنده ام ، راه می روم ، می خوابم ، می خورم ، گوش می کنم ،می بینم ، دم و بازدم و حرف می زنم ( وسیله امرار معاشم که البته نه از ناچاری که عشق ) می خندم و می گریم و این اخری را بیشتر از گذشته در لحظه هایی که فراموش می کنم من هم مسافرم .... اما نوشتن ؟ نه . ماه هاست قلم و کاغذم گوشه ای خوابیده اند .واژه هایی تازه بدنیا امده سرگردان هی چرخ می زنند بالا و پایین ذهنم و بالهایی از جنس دلتنگی شاید پروازشان می دهد و اصلا دامی نیست از جنس نوشتن ... حق با شماست دوست عزیز رهام و دیگران که : هیچ مرهمی و تسکینی حرکت را معنا نمی دهد ، باید دست و دلم را بیدار کنم ....



