خواستگار
آشوب بود دلش . از صبح تا حالا که ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته بود...
تردید ودلهره با شادی و غرور ِسربی رنگی انگار مدام روی هم بالا و پایین دلش می
لغزیدند...
کت و شلوار سبزی پوشیده بود درست رنگ چشمهایش .
رفت روبروی اینه تمام قد کنار در وسرتاپای دختر30 ساله انطرف اینه را نگاه کرد .
لبهایش را چند بار باز و بسته کرد که مبادا لبخندش مصنوعی شده و چهره اش را جذاب
نشان ندهد . بعد دست راستش را برای گرفتن دست مادر مرد جلو برد و یکهو عقب
کشید. فکر کرد , باید انگشت شستش را جوری لابلای دستمال کاغذی پنهان کند تا کم
تحرکی اش نمایان نباشد .امتداد نگاهش که سُر خورد پایین , درست روی نوک کفشهای
سیاهش , کمربندش را کمی شل کرد تا میله های فلزی دو طرف کفش
طبی اش از زیر پاچه راست شلوارش برق نزند.
جیغ زنگ در که پیچید توی گوشهایش ,حس کرد قلبش هم فریاد بلندی کشید ...
خانم مشکات مادر62 ساله مرد که 20 سال جوانتر از سنش را نشان می داد روبرویش
نشسته بود و از لحظه ورودش تا موقع رفتن ، نیم ساعت تمام فقط به او زل زده بود .
بی هیچ حرفی ...
احتمال می داد اگر هم تنها و بدون خانم طاعتی ، همسر همکارش امده بود ، لابد بعد از
انداختن دسته گل روی میز نه میان دستانش که از دلشوره یخ کرده بودند ، فاصله ای
کوتاهتر بین سلام و خداحافظی می داد , نه نیم ساعت !
چند بار به جوابهایی که داده بود فکر کرد ... خانم طاعتی تند و تند و پشت سر هم در مورد کارش پرسیده بود ... از دانشگاه ... کُرسی استادی .... کلاس و شاگردهایش ...
و چنان با صدای گرم و پراشتیاقی سوال بارانش کرده بود که مجالی برای گرفتن
جواب چند سوالِ نقش بسته در ذهنش نمانده بود : مهندس ، پسر37 ساله خانم مشکات چطور با لرزش گاه بگاه دستها و لنگیدن پای چپش کنار امده است ؟
چند سال است به آمریکا سفر کرده ؟ کارشناسیِ ارشدش در رشته مکانیک است
یا صنایع ؟ .... و اصلا عکسش ؟ ..
چرا نشان نداده بودند ؟!!!
یک ماه بعد از ماجرای آن روزتلخ که به سختی توانسته بود حرکات
و رفتار مملو از تحقیر خانم مشکات را در خاطرش کم رنگ کند ،
اقای طاعتی لابلای سوالی اتفاقی از معلولیت پای راستش پرسید .
جوابش را که داد با تاسف شنید به خیال انها یعنی خانم مشکات ، پایش مصنوعی
بوده نه فلج ! ... دختر در حالیکه به دانه های درشت و پنبه ای برف پشت پنجره چشم دوخته بود سکوت سفیدش را شکست و آتش خواهش آکنده از هیجان همکارش را برای دیدار و خواستگاری دوباره با خونسردی و آرامش و با نگاه عمیقِِ سبزش و
همان لبخندی که یکماه پیش تمرین کرده بود ، خاموش کرد .



