پنجـــــــــــــره
روبروی پنجره اتاق من یک دیوار سیمانی , پنجره ای را احاطه کرده که پرده نارنجی خوش رنگی پشت شیشه دودی اش آویزان است . طی این۶ سالی که من گوشه این اتاق افتاده ام تنها چند روز مانده به نوروز هرسال دو لنگه پنجره از هم بازشده است .
مادرم می گوید انجا اتاق خواب سرهنگ کاظمی است . مرد 70 ساله ای که 2 سال
قبل از تصادف من به خانه روبرویی مان اسباب کشی کرد .
خانه بعد از مرگ اوستا کریم نقاش 4 سالی متروکه مانده بود . بعد انگار ورثه اش چند هفته ای به ایران امدند و آن را به سرهنگ فروختند .
هنوز که هنوز است کسی نمی داند سروکله سرهنگ از کجا پیدا شده ؟!
زن و فرزندی داشته ؟ دارد ؟ یا اصلا ندارد . مادرم عصبانی می شود وقتی می گویم اصلا از کجا معلوم سرهنگ بوده ؟...کسی مگر کارت شناسایی اش را دیده ؟ ... به قیافه و هیکلش نمی آید !
فکر میکنم این حساسیتش3 ساله شده . یعنی درست از وقتی که آش نذری برایش برده است . نذر کرده است برای بهبودی من و پیدا شدن دختری که عاشق زندگی کردن با مرد افلیج و بخت برگشته ای مثل من باشد ! ....
مردی که از صبح تا شب کارش زل زدن به دیوار روبرو و پنجره بسته اش و یا خواندن
کتابهای جورواجور قصه / علمی / فکاهی / تاریخی و مجله های جدید و تاریخ گذشته ای است که حبیب می آورد . دوست دوران دانشگاهم . تنها کسی که طی این چند سال بعد از تصادف ارتباطم را با او قطع نکرده ا م .
چند ساعتی هم گوش کردن به رادیو و تماشای تلویزیون و بیشتر از همه پرسه زدن
در اینترنت که این آخری اگر نبود فکر می کنم تابحال از تکراری شدن تهوع آور کارهای روزانه ام خودکشی را امتحان کرده بودم .
تا یادم نرفته بگویم اوایل چت کردنهایم دخترهای زیادی شیفته عکسی می شدند که حبیب از من گرفته بود . با تی شرت مشکی چسبان / شلوارسربازی / عینک دودی
و یک کوله پشتی قرمز رنگ ایستاده روی توچال. یعنی اخرین یادگاری از سرپا بودنم که درست دو روز بعد از پایان امتحانات دوره بالینی در سال پنجم پزشکی گرفته شده بود ...
بقول حبیب ظاهرا با ان عکس خیلی اغواکننده بنظر می رسم . یکی دوسال اول حرفی در رابطه با وضعیت فیزیکیم به زبان نمی آوردم بمحض اینکه قرار ملاقات می گذاشتیم , حقیقت نگفته را بزبان می آوردم آنوقت بود که خواندن جمله ها یا شنیدن
تن صدا و حتی دیدن چهره متعجب و وارفته دخترها از صفحه مانیتور واقعا دیدنی بود ...
البته حال و روز خود من تماشایی تر ازآنها بود ! ...
بغض سنگین سیاهی گلویم را فشار می داد و پوزخند موذیانه ای هم لبهایم را کج و
معوج می کرد و دست آخر ارتباط را قطع می کردم و بعد حذفشان از لیست دوستانم
و درنهایت صورتم را روی بالش می گذاشتم تا صدای هق هق گریه هایم به گوش مادرم نرسد ...
حالا دیگر یک سالی است که میانه ای با چت کردن ندارم و فکر می کنم اگر خدا دوست
داشته باشد بالاخره یکی از فرشته هایش را می فرستد و هیچوقت تنها و بی کسم نمیگذارد... حالا حتی دیگر دلتنگ راه رفتن یا صعود به قله ها هم نیستم . بقول حبیب شاید بنظر برسد دنیای فیزیکیم کوچکترشده ولی در عوض دنیای ذهنی ام با این همه کتاب خوری حریصانه و مطالعه , وسیعتر شده است ! ....
نمی دانم چرا یکی دو روز است جمله ای مدام ذهنم را بدجوری قلقلک می دهد : " در
پیوند , مسرور و در تنهایی , آگاه باش " هر دو همچون دو بال یک پرنده اند یار و مددکار
هم ! " نمی دانم منظور" اوشو" نویسنده آن یعنی که هر دوبال را باید داشته باشی
تا معنای پرنده بودنت کامل شود ؟ یا نه شاید منظورش این است که بدون پیوند به آگاهی می توانی برسی ولی به شادمانی هرگز ! ....
فکر می کنم سوژه مناسبی باشد تا با حبیب در موردش بحث کنیم .
آخر هفته ها که مطبش تعطیل است , سری هم به من می زند و یکی دوساعتی در مورد خوانده هایم بحث می کنیم . واقعــاً خنده ام می گیرد از دیدن صورت عصبانی اش , موقع عقب نشینی بخصوص وقتی انگشتهای دست چپم را که حرکتی و حسی دارند محکم فشار می دهد و با قیافه ای جدی می گوید: آخه کله شق برای یکبار هم که شده بیا بیرون بین آدمها ! ...... چنان می گوید آدمها که انگار همه مشتاقانه منتظر دیدن من ایستاده اند !!! و من نمی دانم چرا هر باربعد از شکستش در مباحثه هایمان پشت این جمله سنگر می گیرد ؟ !!
من فقط چشمهایم را می بندم و سکوت می کنم و خودش می فهمد که بازهم زیاده روی کرده و دیگر باید تنهایم بگذارد ....
نیم ساعت دیگر یعنی درست موقع اذان مغرب فصل دوم زندگی ۶ ساله ام بپایان می
رسد . درست است وارد هفتمین سال می شوم همان سنی که بچه ها به مدرسه می
روند. با تغییری و تحولی جدید . فکر می کنم دیگر وقتش رسیده تا من هم برنامه تازه ای
برای خودم بنویسم .
مثل مادرم که با ۶۰ سال سن سرشار از احساس تازه گی و طراوت است و همین امروز صبح قاعده چند ساله خانه سرهنگ کاظمی را شکست تا شیشه های پنجره روبروی اتاق من و پرده های نارنجی رنگش تمیزشده و برق بزنند و اتاقش هوایی
تازه بخورد ....



