آغوش
بیشتر ازیک ماه و نیم بود که هی دفترم را باز می کردم ولی نمی توانستم قلم و
کاغذ رابه جان هم بیاندازم ....
من که همیشه با تو رو راست بوده ام برای همین نمی توانم دروغ بگویم که بچه هایم
وقتی فهمیدند زمینی را که دو سال پیش خریده بودی, بنامشان کرده ای خوشحال شدند !
دیروز رفتیم آنجا را دیدند . دلم می خواست تبسمی یا حتی کلمه ای از احساسشان ,
حالا خوب یا بد به زبان بیاورند ولی هر چهارتایشان بی هیچ حرفی ، ساکت و ارام نگاهم
کردند....
مهم نیست که دیگران از خواهرها و اقوامم گرفته تا همسایه ها حتی در باره تو چه فکر
می کردند و می گفتند : "باید از بچه هایت حلالیت بخواهد .....
تاوان گناهانش را می دهد و .... " حرفهای که تکرارش می دانم روحت را ازار می دهد
حتی حالا هم مهم نیست که چه چیزها که نمی شنوم ...
می دانی هیچکدامشان تورا مثل من نمی شناخته و دوست نداشتند. از همان روزی که
شرط کردی بدون بچه هایم حتی بدون چهارمی , آخرین بچه از همسر اولم که سر زا
رفت و آنموقع فقط ۲ ساله بود , با من و همسرم باشی ، کینه تو را به دل گرفتند و ....
تا همان روزهایی که شیمی درمانی ات شروع شد و بعد از چند هفته افتادی
روی ویلچر و چند ماهی هم روی تخت بیمارستان .... دشمنی شان با تو ادامه داشت . از رفتارشان گرفته تا طعنه ها و نیش و کنایه هایشان با تو ، دلم را آزار می داد ولی
تو چیزی نمی گفتی و من خوب می فهمیدم که عادت کرده ای به دیدن و شنیدن آن حرکات و حرفها .... و آن سکوتء سفید همیشگی و قشنگت , بدون گلایه و شکایت ,
هر روز بیشتر تو را به من نزدیکتر می کرد.
راستی پنجشنبه گذشته مراسم چهلمت بخوبی و انطور که دوست داشتی و بازهم در
همان مسجدی که می خواستی مثل شب سوم و هفتمت برگزار شد . حتما خودت هم
دیدی که بازهم نوک پیکان نگاهها و حرفهای پرگلایه و تند و تیز و تلخ مادر و خواهرهایت تا کجا قلب زخمی و رنجورم را نشانه رفته بود !... از انتخاب مکان مراسم گرفته تا نوع غذا و کیفیت خیرات بگیر تا .... چگونگی تربیت تنها یادگارت , مهدیس ، بدون حضور تو !....
اینروزها دلم میخواهد دخترمان روز به روز بیشتر شبیه تو شود ....
راستش روزهای اول رفتنت ، فکر می کردم با اینکه ۸ ساله است ولی انگار نبودنت را زیاد حس نمی کند . دیشب اما قبل از خواب چند دقیقه ای آمد کنار من و درجای خالی تو دراز کشید , ساکت و بیصدا و با آن چشمهای گربه ای اش که از تو به ارث برده و چند روزیست زیرشان گود افتاده نگاهم کرد و بعد با اشتیاق بازوهایش را دور گردنم انداخته ، بغلم کرد و با صدای لرزانی توی گوشم گفت :
" خونه چقدر بدون مامان سرد شده ... " !



