داســـــــتانک های چـــــــــوبی


مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

خــــــــــــــاطره

در تمام مدتی که موهایش را  شانه می کنم چشمهایش  بسته است  و  

قفسه سینه اش آرام بالا و پایین می رود .  حتی یک لحظه هم تصویرچشمهای  

آبی اش در اینه نمی افتد .

همان عادت گذشته را دارد .از سه سالگی اش تا حالا .  انگار همراه 12ساله  

شخصیتش شده .

صدای کودکانه و لطیفش مثل صدای بچه گربه ای بی پناه و درمانده سکوت اتاق را  

می شکند : مامان  می شه یه هفته پیشت بمونم ..

گلویم را صاف می کنم ولی نمی دانم چطور به او بگویم پدر و  مادربزرگش این اجازه  

را به او نمی دهند .  از طرفی منهم با  حال و روز امروزیش نمی توانم همسرم را  

راضی کنم چرا که پسرش  هم  مثل خاطره ، دوران پیچیده بلوغ را پیش رو دارد .

حالا پلکهایش  کمی از هم فاصله گرفته اند و می دانم از تغییر حالتِ صورت و 

 من و من  های بریده بریده ام جوابم را گرفته است . گردنش را پیچ و تابی می دهد سرش را پایین انداخته و موهایش را از شانه دور می کند .

طرز لباس پوشیدن و ارایشش همه را نگران کرده .  مینا نامزد همسر سابقم فکر  

می کند نصیحتهای مادرانه من تاثیر مثبتی خواهد گذاشت .

ولی خاطره شرط سنگینی را می گذارد . زندگی کردن  همیشگی با ما  بعد  

از ازدواج رسمی پدرش با مینا !

از شنیدن جواب منفی ام ، چشمهای بارانی هردویمان در اینه بهم گره می خورند .

+ نوشته شده در جمعه 2 شهریور ماه سال 1386ساعت 8:37 PM توسط رویا نظرات (16)