در تمام مدتی که موهایش را شانه می کنم چشمهایش بسته است
و قفسه سینه اش آرام بالا و پایین می رود .
حتی یک لحظه هم تصویرچشمهای ابی اش در اینه نمی افتد .
همان عادت گذشته را دارد .از سه سالگی اش تا حالا .
انگار همراه 12ساله شخصیتش شده .
صدای کودکانه و لطیفش مثل صدای بچه گربه ای بی پناه و درمانده
سکوت اتاق را می شکند : مامان می شه یه هفته پیشت بمونم ..
گلویم را صاف می کنم ولی نمی دانم چطور به او بگویم پدر و
مادربزرگش این اجازه را به او نمی دهند . از طرفی منهم با
حال و روز امروزیش نمی توانم همسرم را راضی کنم چرا که
پسرش هم مثل خاطره ، دوران پیچیده بلوغ را پیش رو دارد .
حالا پلکهایش کمی از هم فاصله گرفته اند و می دانم از تغییر حالتِ
صورت و من و من های بریده بریده ام جوابم را گرفته است .
گردنش را پیچ و تابی می دهد سرش را پایین انداخته و موهایش
را از شانه دور می کند .
طرز لباس پوشیدن و ارایشش همه را نگران کرده .
مینا نامزد همسر سابقم فکر می کند نصیحتهای مادرانه من تاثیر
مثبتی خواهد گذاشت .
ولی خاطره شرط سنگینی را می گذارد . زندگی کردن همیشگی با ما
بعد از ازدواج رسمی پدرش با مینا !
با شنیدن جواب منفی ام ، چشمهای بارانی هردویمان در اینه
بهم گره می خورند ...



