مخصوص زوجهای جوان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387

پرده ها را کنار می زنم و  پنجره را باز می کنم .

 

 

هوای خنک و لطیف صبحگاه بهاری حریصانه هجوم می آورد و روی

 

 

 گونه هایم می نشیند.

 

 

ریه هایم انگار جان تازه ای می گیرند.

 

 

ساعت شماطه روی دیوار را نگاه می کنم .

 

 

چند دقیقه از هشت  گذشته. 

 

 

حالا دیگر باید کرکره مغازه اش را بالا زده باشد .

 

 

دیدار دوباره ام با او  یعنی موافقت با پیشنهادش .

 

 

صدای تپش قلبم را می شنوم .

 

 

حس و حالم مشابه  روزهای اول دیدار با همسر مرحومم است .

 

 

تا برگشتن دختر و دامادم از سر کار چند ساعتی فرصت دارم .

 

 

مانتو و روسری ام را می پوشم و دستگیره در را می چرخانم

 

 

اما باز نمی شود .

 

 

در را از پشت قفل کرده و رفته اند ! ....