مــــادر
من حرف می زنم , یکریز وبی وقفه
از همه کس و همه جا در تهران ....
او سرش پایین است و گاهی نفسهای عمیقی می کشد
من که سکوت می کنم
چشمان خیس هر دویمان در هم گره می خورد
لبهای خشک و لرزانش از هم فاصله می گیرند:
اگر پدرت زنده بود حالا از مغازه برگشته و ان گوشه ایستاده و نماز می خواند ...
با لرزشی در صدایم می گویم : مامان باید قبول کنی که مرگ یک حقیقت است و بابای ما , همسر تو رفته , تا همیشه .
دستهایش خیسی پهنای صورتش را می پوشاند و می گوید اما نه با مرگ اینچنینی , نه با تصادف !....
به حیاط می روم و بلند گریه می کنم مثل مادرم در اتاق .
چهلم پدر که می شود موهای مادر همه سفید شده اند بی یک تار سیاه ....
و صورتش انقدر چروک و تکیده شده که نمی توان بوضوح ان چشمهای زیبا و آبی همیشگی اش را دید ....
پنج ماه بعد از فوت پدر در یک خواب یک ساعته و در بعد از ظهری بهاری نزد پدر می رود .. تا همیشه ....
حالا سومین سالی است که روز مادر و پدر هدیه ای ندارم جز فرستادن فاتحه ای برای روح پاکشان و دادن خیرات .
روحشان شاد ...
