داســـــــتانک های چـــــــــوبی

مــــادر

من حرف می زنم  ,  یکریز وبی وقفه

از همه کس و همه جا در تهران ....

او سرش پایین است و گاهی نفسهای عمیقی می کشد

من که سکوت  می کنم

چشمان خیس هر دویمان در هم گره می خورد

لبهای خشک و لرزانش از هم فاصله  می گیرند:

اگر پدرت زنده بود حالا از مغازه برگشته و ان گوشه ایستاده  و نماز می خواند ...

با لرزشی در صدایم می گویم : مامان باید قبول کنی که مرگ یک حقیقت است و بابای ما , همسر تو رفته , تا همیشه .

دستهایش خیسی پهنای صورتش را می پوشاند و می گوید اما  نه با مرگ اینچنینی  ,  نه با تصادف !....

به حیاط می روم و بلند گریه می کنم مثل مادرم در اتاق .

چهلم پدر که می شود موهای مادر همه سفید شده اند بی یک تار سیاه ....

و صورتش انقدر چروک و تکیده شده که نمی توان بوضوح ان چشمهای زیبا و آبی همیشگی اش را دید ....

پنج ماه بعد از فوت پدر در یک خواب یک ساعته و در بعد از ظهری بهاری  نزد پدر می رود .. تا همیشه ....

حالا سومین سالی است که روز مادر و پدر هدیه ای ندارم جز فرستادن فاتحه ای برای روح پاکشان و دادن خیرات .

روحشان شاد ...

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387ساعت 1:18 PM توسط رویا نظرات (26)