X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
پنج‌شنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1393

رحیم

این چند روز آخر ، به اصرار خودش از بیمارستان آوردمش خونه .

می گفت می خوام توی اون بهشتی که تو برام ساختی آخرین

نفسام رو بکشم.  پریشب دیر وقت بود اما خوابم نمی برد . رفتم

بالای سرش دیدم اونم بیداره . گفت بیا بشین باهات حرف دارم .

:چه زود گذشت نه؟ یادته وقتی بهت پیشنهاد ازدواج دادم جوابت چی

 بود؟ .

:گفتم من میخوام بهشتمو تو همین دنیا بسازم  میتونی کمکم کنی؟

:منم که هیچ جوری نمی خواستم از دستت بدم، بی معطلی گفتم

 تا پای جون بهت کمک می کنم . حالا که رسیدم آخر خط ، می دونم

اونطوری که باید کمکت نکردم . ازت خواهش می کنم منو ببخشی .

مثل همیشه با ختده جواب طنزی بهش دادم که :

:درسته که نتونستیم بهشتمونو اینجا بسازیم ، ولی خدا رو شکر که

 جهنم هم نبود .

:آخه شاید گرمای جهنم بیرون خونه اجازه بیشتر از اینو به ما نمی داد.

:آره رحیم جان ، من ازت راضیم که پا به پای من اومدی . خدا هم از تو

 راضی باشه .

 : خدا رو شکر.....

 وقتی دیدم به خاطر خستگی و مسکن هایی که خورده داره خوابش

می بره دیگه جوابشو ندادم و خودم هم ناخواسته یواش یواش روی

 صندلی کنار تخت خوابم برد .

 نمی دونم چه مدت خواب بودم، ولی وقتی از خواب پریدم دیدم با لبخند

زیبایی داره منو نگاه می کنه و دستشو به طرف من دراز کرده . وقتی

بلند شدم روش رو بندازم و عکس العملی از رحیم ندیدم نگران شدم .

دستشو گرفتم ولی بر خلاف همیشه که گرمای دستش به من آرامش

می داد ، اخساس سرمای دستش منو ترسوند . با وحشت تکونش دادم

 که :

:رحیم جان، رحیم جان ؟

بغضم ترکید و بی اختیار با صدای بلند زدم زیر گریه :

: رحیم جان چرا منو تو این برزخ تنها گذاشتی و خودت رفتی به بهشت ،

 مگه قرار نبود تو این راه همه جا با هم باشیم .

خودم رو انداخته بودم روی بدن بی جان رحیم و صورت سردش رو با

اشک های گرمم خیس کرده بودم .