X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
سه‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1393

کتابخانۀ پروین


هنوز چهلم پروین خانم نشده بود که اهالی محل دیدند

 آقای تقوی یه کاغذ پشت ویترین مغازه چسبونده که

" این مغازه واگذار می شود" . دو سه روز بعد تو محله

پیچید که میخواد خونه رو هم بفروشه . پیش بنگاهی

محل در دل کرده بود که نمی تونه جای خالی پروین رو

تو اون خونه تحمل کنه . در مراسم چله معلوم شد آقای

تقوی پیش زنش یه قبر هم برای خودش خریده .

 یکی دو هفته بعد مغازه و خونه رو فروخته بود و عازم

سفر کربلا . برای همین هم از آشناها و اهالی خدا

حافظی کرد، حلال بودی طلبید و راهی شد. یک هفته ای

از رفتنش نگذشته بود که دوستانش دوباره تو بهشت زهرا

جمع شده بودن . اتوبوس آقای تقوی در برگشت تصادف

کرده بود و ..... . تو وصیتنامه، دار وندارش  روبه یتیم خونه ای

در اون نزدیکا ، بخشیده بود و خواهشی هم کرده بود .

 هیئت امنا هم با کمال میل، کتابخونه اونجا رو تجهیز کردن و

اسمشو گذاشتن " کتابخانۀ پروین ..." .