X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
پنج‌شنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1393

تاوان دل بستن به یک رویا


 

از دفتر که اومدم بیرون هنوز پر از غیظ و نفرت بودم.سرراه رفتم

 یه رستوران خیلی  گرون قیمت و دق دلم رو با سفارش یک غذای

 مفصل و مخلفاتش ، سر کیف پولم و شکمم خالی کردم . بعد اومدم

 خونۀ خواهرم که پیش از عید دسته جمعی مهاجرت کردن به کانادا

 و خونه رو برای فروش سپرده اند به من .با بی حوصلگی خودم رو

 انداختم رو مبل و تلویزیون رو روشن کردم .اتفاقا داشت یه فیلم

 ملودرام عاشقانه هندی رو نشون می داد .تا رسید به جایی که

دختره به عشقش که بهش خیانت کرده بود گفت : اگر چه دلبستن

 به رویا تاوان داره ولی نمی دونستم که تاوانش اینقدر سنگینه .

یک دفعه تمام بغضی که تا حالا سعی می کردم انکارش کنم توی

گلوم شکست و زدم زیر گریه .بیژنِ نامرد تمام عشق و آرزویی که

ده سال جوونیم رو پای اون گذاشته بودم خیلی راحت با هوس یه

 دختر  پولدار و خوشگل تاخت زد و رفت .

میگم نامرد برای اینکه وقتی فهمید دستش برام رو شده ،

توی این شش ماه کشاکش ما ، حتی یک بار هم معذرت

نخواست و اظهار پشیمونی نکرد . تا امروز که با وقاحت،

 حتی تو دقتر ازدواج و طلاق هم  اون یارو با خودش اورده

بود اونجا . ده سال از بهترین سال های زندگی من به خاطر

دل بستن به یک رویا از دست رفت ولی اطمینان دارم قانون

 طبیعت بیژن رو بدون کیفر نمی ذاره .و برای اون لحظه ای روز

شماری می کنم که بیژن بخواد به طرف من برگرده ولی من

 توی صورتش تف کنم.