X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
دوشنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1393

دلواپسی علی


امروز علی رو دیدم خیلی گرفته بود . گفتم خدا بد نده

علی چی شده؟ گفت: خیلی دلواپسم .گفتم: برای چی ؟

 گفت : ممکنه  زندگی و کارم رو از دست بدم گفتم :

چطور ممکنه ؟ تو رئیس و سهامدار اصلی شرکت هستی .

 کی میتونه تو رو برکنار کنه . گفت: شرکت های رقیب

 دارند با بقیه سهامدارا مذاکره می کنند که اگر تغییر

 عمده ای تو مدیریت شرکت بدن ، معامله خیلی بزرگی

با شرکت انجام بدند که ارزش سهام شرکت تا پنجاه در صد

 بالا بره و در بلند مدت فروش محصولاتشون رو در تمام

منطقه به شرکت ما واگذار کنند . گفتم : یه بارم شده به

 منفعت شرکت فکر کن، خودتو بازنشسته کن و سهامت

رو هم واگذار کن . گفت :تو هم که بله . از همین الان دیگه

 توی این شرکت سمتی نداری . گفتم :فکر می کردم تو

عاقل تر از این حرفا باشی . با این لجبازی هم خودتو نابود

 می کنی هم شرکتو.