X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
شنبه 3 خرداد‌ماه سال 1393

مَیٌت آباد


گلین خانم که عقب ماشین نشسته بود یک ریز حرف میزد

ولی من تو عالم خودم خاطرات مبهم کودکیم رو از روستای

راحت آباد مرور می کردم . چیز زیادی جز خانۀ آجری زیبایی

د ر میان انبوهی از خانه های کاهگلی  که پدرم  در آن منطقۀ

سرسبز وزیبا و پر از باغ های باصفا ساخته بود، ماشین شورولت

 پت وپهنی که سر بالایی جاده رو با قار و قور زیاد طی می کرد

و نگاه متعجب روستاییان و وحشت قاطرا و الاغا از سر و صدای

 ماشین تو اون  روستای آروم یادم نمی آمد.

گلین خانم تنها حلقه وصل من وخاطرات شیرین کودکیم بود. اون

تمام سالهای جوونیش رو تو خونه به عنوان خدمتکار و آشپز

گذرونده بود . الان هم سالی یکبار بهر صورت که شده خودشو

به ده میرسونه و سری به خاک پدر و مادرش میزنه . با راهنمایی

گلین چند کیلومتری که توی جاده فرعی جلو رفتیم رسیدیم به

یه سربالایی . گلین گفت اون بالا که رسیدیم راحت آباد پیداست .

سر گردنه یه تابلو رنگ و رو رفته نصب شده بود که میشد به  

زحمت روشو خوند : مَیٌت اباد، گفتم گلین خانم اینجا که راحت

آباد نیست . گلین گفت" ننه جون اسم اینجا رو عوض کردن، مگه

اون اسم قشنگ قبلی چه عیبی داشت؟" تو سرازیری که به ده

نزدیک می شدیم، آنچه می دیدم هیچ شباهتی به تصویری که سی

سال قبل از اونجا تو ذهنم بود نمی دیدم . درخت های خشکیدۀ

باغ ها، خونه های اکثرا خراب و لابد غیر مسکونی .ورودی ده یک قطعه

زمین بسیار وسیع که جابجا ازقطعات سنگ و پرچم های قرمز و

سبز مندرس پر بود .گلین گفت" ننه، منو پیاده کن  فاتحه ای برای

پدر و مادرم بخونم . تو هم گشتی بزن و برگرد من همین جا

منتظرت می مونم" . با دلتنگی  به طرف میدان ده روندم و کمی در

اطراف . خونۀ قدیمی پدری  هنوز سرجاش بود ، در وسط قطعه زمینی

برهوت و پرچم سه رنگی در بالای اون و تابلو یک بنیادی، چیزی هم ،

بالای در ورودی آویزون ، شنیده بودم خونه مون مصادره شده . دیگه

اینجا چیز دیدنی نداشت و با افسوس گذشته ،دلم می خواست

هرچه زودتر برگردم .