X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
سه‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1393

عسلک و سنگ صبور و گل یاس

سنگ صبور  نشسته بود پای بوته گل یاس و نم نم اشک می ریخت

آخه از وقتی عسلک مرده بود ، دیگه کسی نبود که با اون آبپاش

 کوچک عصر به عصر  باغچه رو آب بده . هوا هم داشت گرم می شد .

گل های یاس از تشنگی رنگ و روشون پریده بود  . آسمون هم

دریغ از یه تیکه ابر که دستکم یه سایه ای روی سر اونا بتدازه.

هرچی بود هرم گرما بود  و بادهای داغ . برکت از شب ها هم

رفته بود . سنگ صبور تا صبح بیدار می موند چشم به راه نسیم

خنک صبجگاهی و قطره های شبنم ، اما چه انتظار تلخ و دردناک

و بیهوده ای. تابستون هم گذشت و پاییز رسید، اول، مختصر نم نمی

 و بعد بارون های تند با رعد و برق . اما حیف  که خیلی دیر شده بود.

گلبرگ های خشکیدۀ یاس با یک مشت برگ زرد توی حیاط ولو

بودند و سنگ صبور از غصه یاس ها ،ترکیده و خرد شده بود  و

وقتی باد شدیدی میومد تیکه های اونو به هوا می برد و به در دیوار

می کوبید . خونه خالی  عسلک هم داشت ویرون میشد .