X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393

پنجره روبرو

ساعت نزدیک دو پس از نیمه شب است  و باز بی خواب

شده ام . به روال این جور مواقع ، به پشت پنجره می روم

 و به بیرون خیره می شوم . به جز چراغ های زرد خیابان ها

در دور و نزدیک  و چراغ های آبی  عمومی چند برج بلند در

همین اطراف ، روشنایی دیگری به چشم نمی خورد .

پنجره خانه های اطراف ، همه تاریک هستند ، به جز یکی،

درست  روبروی من در آن طرف کوچه . در بالکون نیمه تاریک

 جلوی پنجره سایه ای به چشم می خورد . انگار کسی مانند

من بیخوابی به سرش زده است و او هم دارد اطراف را رصد

می کند . ناگهان تصور می کنم چیزی از آن بالا به پایین می افتد .

پنجره را باز می کنم و به دقت به بیرون نگاه می کنم .سکوت

سنگینی بر همه جا حاکم است .آن سایه در تراس روبرو  دیده

نمی شود و پنجره  همچنان روشن است . می روم بخوابم.

فردا صبح وقتی به سر کار می روم ، می بینم یک ماشین پلیس

و یک دستگاه آمبولانس جلوی در ساختمان روبرو ایستاده اند .

چند نفری هم آنجا ایستاده اند و پچ پچ می کنند . گویا دیشب

 خانم سامانی دیشب از بالکون آپارتمانش به پایین سقوط

کرده و صبح جنازه اش را در حیاط  خانه پیدا کرده اند .

خانم سامانی را مدت ها بود می شناختم .پس از فوت

شوهرش ، تنها زندگی می کرد . خانم روشنفکر و درس

 خوانده  و با روحیه ای بود . همین هفته پیش بود که

تلفنی با او احوالپرسی کردم ، می گفت مشکل جسمی

 ندارد و کاملا سالم است اما  گله داشت که پسرانش

می خواهند او را به خانه سالمندان بفرستند و آپارتمان را

صاحب شوند . معلوم بود که خیلی تحت فشار است .

در مجلس ختم روایات مختلفی از علت فوت خانم سامانی

بر سر زبان ها بود .یکی می گفت سرش گیج رقته و از

بالکن سقوط کرده .یکی می گفت از تنهایی و نا امیدی

خود کشی کرده . ولی عروسش می گفت مادر شوهرش

سرطان داشته و جنون ادواری هم پیدا کرده بوده و ......