X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
یکشنبه 22 تیر‌ماه سال 1393

شهید


بر خلاف معمول شب های جمعه، شب از نیمه گذشته

بود و مسعود از جلسۀ  هفتگی انجمن "سحرجویان"

به خانه بر نگشته بود . دلم گواهی رویدادی ویژه را

می داد . پشت پنجره به انتظار نشسته بودم و بیرون

 را نگاه می کردم . سکوت سنگینی مثل آرامش پیش

 از طوفان بر فضای کوچه و خیابان حاکم بود . یکی دو

 ساعت به طلوع فجر مانده بود که سر و کله چند کلاغ

در آن اطراف پیدا شد .هر چه یه سحر نزدیک می شدیم

یواش یواش تعداد کلاغ ها وسر و صدای چندش آورشان

 به نحو ترسناکی زیاد شد . خوب که دقت می کردی چند

 تا خفاش نفرت انگیز را هم بین کلاغ ها می شد تشخیص داد .

ناگهان دیدم چند تا از خفاش ها و کلاغ ها به پنجره نزدیک

شدند و انگار که می خواهند آن را بشکنند  خودشان را به

شدت به شیشه کوبیدند . از ترس چند قدم عقب رفتم

و پرده ها  را کشیدم . یاد فیلم پرندگان هیچکاک افتادم .

خدا خدا می کردم که زودتر آفتاب بزند . انگار دعایم

مستجاب شد، که دیدم قار و قور کلاغ کم و کمتر شد.

با احتیاط جلو رفتم و پرده را کنار زدم . آفتاب داشت

می زد . دیگر اثری از کلاغ ها و خفاش ها نبود .

همراه با روشن شدن هوا تعداد زیادی چلچله از روی  

درختان پارک روبرو بلند شدند و با سر وصدای شادی آوری

شروع به خواندن و چرخیدن در آن اطراف کردند . یکی

از آن ها آمده بود پشت پنجره و بال بال می زد . نمی دانم

چرا به دلم زد که پنجره را باز کنم . پنجره را که باز کردم

آمد تو  و یک راست رفت روی طاقچه و کنار عکس  مشترک

عروسی من و مسعود نشست و آرام گرفت . توی حیاط،

لاشه چند تا کلاغ کثیف و خفاش زشت دیده می شد .