X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
سه‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1393

می توانی بروی ،آزادی

بر خلاف همیشه به آرامی گفت :

باشه ،میتونی بری ، آزادی

زن با ناباوری و تردید و ترس نیم گامی به سوی در برداشت و

برای آخرین بار نگاهی دیگر به صورت شوهرش انداخت .

: چرا باور نمی کنی مگه این آرزوی همیشگیت نبود که از دست

 من خلاص بشی ،خوب برو ، می بینی که در هم بازه .

زن زیر لب نالید که: چه دیر .

مرد نهیب زد که: یالٌا ، چرا معطلی، تا پشیمون نشدم گورتو گم کن .

لنگ لنگان ، با پشت خمیده و موهای خاکستری و صورت کبود و

دهان خونین، خودش رو به چهارچوب در رسوند .کنار در کیسۀ

کوچکی از وسایلش افتاده بود ، خم شد که آنرا بردارد . صدای

گلوله ای برخاست .درست روی جهار چوب در سقوط کرد .نیمی

از بدنش بیرون در افتاده بود و رگه ای از خون روی پله های بیرون

اطاق به سمت حیاط جاری بود . مردک نزدیک شد و با همان غیظ

و نفرت همیشگی ، با لگد جنازه را پرت کرد پایین و گفت:

این هم آزادی که همیشه آرزویش را داشتی .