X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
دوشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1394

یه گوشۀ دنج

به گوشۀ دنج و نیمه تاریک یه کافی شاپ پناه برده بودم ،

 یه پک به سیگار میزدم و یه جرعه از قهوۀ تلخ و داغ رو

سر می کشیدم. دو ماهی بود که از بهرام بی خبر بودم و هنوز

نتونسته بودم فراموشش کنم یا خودم رو که گم کرده بودم پیدا کنم.

توی همین اغتشاش ذهنی و سردرگمی بی انتها سیر می کردم که

 با یه صدای گرم و آشنا  به خود اومدم :

 سرکار خانم منو به یه لیوان شامپاین مهمون می کنید.

 بهرام بود ،منم نه گذاشتم و نه ورداشتم که:

مثل اینکه مشروبای الهه خانم دلتو زده که دوباره پیدات شده.

الهه دوست صمیمی من بود که وقتی مچش رو با بهرام گرفتم

از خجالت یا وقاحت هر دوتاشون گم و گور شدند.

ته سیگارم رو انداختم تو فنجون قهوه ، یه اسکناس انداختم رو

میز و از جام بلند شدم :با این پول هر کوفتی خواستی ،مهمون من.

چند تا میز اون ورتر الهه داشت با لبخندی مشمئز کننده  ما رو می پایید .

آخرین امید من به بازگشت بهرام از دست رفته بود. شب تصمیم

قطعی خودم رو گرفتم .یک ماه بعد در یک روز قشنگ بهاری

 داشتم به سمت پاریس پرواز می کردم. عشق تازه من هم اونجا

 در فرودگاه منتظرم بود .