X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
پنج‌شنبه 10 اردیبهشت‌ماه سال 1394

کلید

آخرای شب بود که خسته و خواب آلود رسیدم خونه . کلید رو که توی

 قفل در آپارتمان چرخوندم ، در با یه گردش کلید باز شد. خیلی تعجب

کردم چون اطمینان داشتم صبح زود که می رفتم در رو کاملا قفل کرده

 بودم . با تردید و توجیه اینکه شاید اشتباه کرده باشم در رو با احتیاط

باز کردم و تو رفتم ، چراغ رو روشن کردم و اطراف رو با دقت و ترسی

ناخودآگاه با چشم وارسی کردم که دیدم یک نفر روی کاناپه خوابیده

بی اختیار جیغی کوتاه کشیدم و به طرف درعقب رفتم . صدایی خسته از اون

طرف بلند شد ، که نترس منم . داد زدم : خدا مرگت بده رضا ، زهره ترکم

کردی،  اینجا رو چه جوری پیدا کردی ، چه جوری  اومدی تو.

از جاش پا شد نشست و گفت  تو که منو خوب می شناسی ، حالا یه چیزی بده

 بخورم تا برات نعریف کنم .  با اکراه و طنز گفتم باشه الان چایی دم میکنم ،

 با نون و پنیر نوش جان بفرمایید. گفت : یعنی یه نیمرو هم منو مهمون

نمی کنی. گفتم برای مهمون ناخونده نون و پنیر هم زیاده. ولی نیمرو رو

به شرطی می خوری که همین امشب زحمت رو کم کنی.  شامش رو که خورد

از زیر زبونش کشیدم که چند ماه قبل که برای راضی کردن من به زندگی دوباره

باش به محل کارم اومده بود وقتی من برای یکی دو دقیقه از اطاق خارج شده

بودم دسته کلیدم رو از توی کیفم کش رفته و بعد از تهیه یدکی برگشته و وقتی

توی اطاق نبودم دسته کلید رو انداخته بود کنارمیز کارم . آره یادم میاد اون روز

خیلی تعجب کردم که چرا دسته کلیدم افناده کنار میز . اصلا برای همین کارای

رضا و مطلقا غیر قابل اعتماد بودنش بود که ازش جدا شدم . آن شب رو به

زحمتی بود تحملش کردم و صبح زود ردش کردم رفت چون بنا بود ساعت

ساعت ده صبح با بهرام بریم یه خونه در حومه تهران ببینیم .مراسم ازدواج

من و بهرام ماه دیگه برگزار می شد و هنوز خیلی از کارامون مونده بود .

امیدوارم بودم با تغییر محل کار و زندگی دیگه هیچوقت چشمم تو چشم رضا

نیافته.