X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1394

بی کوله بار ترس و تردید

  جمعیت سر پل ایستادند و چشم به حرکات " پیشگام" دوختند

"پیشگام " با قدم های کند وآهسته در حالی که مثل بقیه مردم

پشتش از سنگینی کوله بار خم شده بود، خودش را به وسط

پل رساند و از اون بالا نگاهی به رودخانه پایین دست انداخت.

رودخانه پاک و زلال و با آرامش ونرمی میخرامید و به دریا

نزدیک می شد . " پیشگام" از همان جایی که ایستاده بود،

خنکی لذت بخش اب را حس می کرد و به صفا وآرامش

 رودخانه حسرت می خورد و شادی او را که بالاخره با تمام

 سختی ها دارد به دریا می پیوندد می فهمید .زمان تصمیم

گیری رسیده بود کوله بار ترس و تردید را به زمین گذاشت .

نفسی به راحتی کشید و مثل یک پرنده سبکبال با شجاعت

به طرف پایین شیرجه رفت . جمعیت که انگار از خواب هزار

ساله ای بیدار شده باشند همه کوله بارهایشان را زمین

گذاشتند و دوان دوان از هر جای پل که می شد خودشان

را به درون آب پرتاب کردند. شادی در دل رودخانه موج

زد و با اشتیاق میهمانان دریا را پذیرا شد .