X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
پنج‌شنبه 7 خرداد‌ماه سال 1394

صحنۀ بازی


با لحنی که پر از حسرت و التماس پود پرسید:

: من دارم می میرم ؟

یک لحظه دست و پام رو گم کردم که چی بگم

:می ترسی؟

:نه نگرانم

: نگران چی؟

: نگران تو و بچه

:نگران نباش ، خدا بزرگه

: آخه دست تنها چطور بزرگش می کنی؟

: حالا کی گفته که تو نیستی؟

: ببین فریده ، من که بچه نیستم . حال خودم رو

  می فهمم.

:تو اگر خودت  رو نبازی حتما خوب می شی

داروهای مسکن اثر  کرد و آرام آرام چشماشو

بست حالا با خیال راحت به فرامرز زنگ زدم و

گفتم منتظر خبرای خوب باشه. فکر می کنم تا

دو سه روز دیگه از شر احمد راحت می شیم.

دو سه روز که هیچی یک هفته گذشت و حال

احمد رو به بهبود گذاشت . از اینکه دوباره اون

زندگی کسل کننده و بی روح قبلی رو از سر

بگیرم و جوونیم و صرف بزرگ کردن کرّۀ احمد

 کنم و از همه مهم تر فرامرز رو فراموش کنم،

کلافه بودم و حال خودم رو نمی فهمیدم. یک

ماه که بعد فهمیدم قضیه مریضی احمد صحنه

 سازی اون با مشارکت دوست دکترش بوده

خیلی راحت و از خدا خواسته تن به جدایی دادم.

آخرین جملاتی که تو محضر بین ما رد و بدل شد

 این بود:

:برای جدا شدن از من  احتیاج به اون همه صحنه

سازی نبود، اگر ازم می خواستی خودم حقیقت

رو رک و راست بهت می گفتم.

:اولا فکر نمی کردم این قدر بی عاطفه و وقیح

باشی ثانیا فکر بچه ها وبی مادر بزرگ شدن اونها

بودم ثالثا دنبال یه مدرک دادگاه پسند بودم.

:خوبه، بسه این قدر اولا دوما نکن که چندشم

 می شه. دیرم شده ، فرامرز منتظرمه.

پوز خندی معنی داری زد که معنی اون رو یک

ساعت بعد فهمیدم . فرامرز سر قرارنیامده بود.

تلفنی گفت که عشق اون هم بخشی از بازی

احمد با من بوده . یک ماه بعد شنیدم احمد با

 زنی که  از اول ماجرا زیر سر داشته ازدواج کرده.