X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
جمعه 26 تیر‌ماه سال 1394

عفریته


بابک با حال پریشان و آشفته  و بی قرار روبروی

من نشسته بود. سرگشتگی و پشیمانی از سر

و روش می بارید . نخواستم تو این شرایط سرکوفتی

بهش بزنم و بیشتر از این که بود ناراحتش کنم . ولی

یادم می آمد روزی که هیجان زده پیش من اومد و از

تصمیمش برای ازدواج با رویا  خبر داد خیلی عصبانی

شدم و سرش داد زدم که :" دیوانه ، ازدواج ، بیشتر از

احساسات و عشق و عاشقی احتیاج به تفکر و آینده

نگری داره . آخه این دختره سوای یک قیافه که اونم

با کمک یک من لوازم آرایش جذاب و زیبا شده چی داره.

تو از اخلاق و رفتار  واقعیش چه می دونی . پدر و مادر

که نداره .برادرا و خواهراش که همه خارجند. تو محیط کار

هم یه جورایی بوده که انداختنش بیرون و زود بازنشسته

اش کردند .سنش هم که ده سال از تو بیشتره. تازه نقص

عضوش هم تو سرش بخوره."

بابک به زبان آمد که " فرشته جان ، عجب فریبی خوردم

این یک عفریته واقعی است . یک آدم به شدت عقده ای .

نمی دونم این دختری که توی  یک شهر دوردست کوچک

 بزرگ شده  ، این فرهنگ چاله میدونی  و زبون تند و تیز

و پر از فحش های رکیک رو از کجا یاد گرفته .اخلاقش رو

هم نگو و نپرس که با صد من عسل هم نمی شه خوردش."

گفتم بابک حالا چکار می خواهی بکنی؟ یک کلمه حوابم

داد که : فرار . گفتم یعنی چی؟ گفت: از تو چه پنهان از

مدتی پیش مقدمات سفر به خارج رو فراهم کرده ام .

با خونسردی و ناباوری پرسیدم : کی انشاء الله؟

 گفت همین امشب .گفتم چرا با این عجله؟ گفت

 تو نمی دونی این رویا چه اعجوبه ایه و کجاها دست

 داره ، اگر بو ببره حتما جلوم رو می گیره و یه کاری

 دستم می ده.

اون شب مرغ از قفس پرید  و از فردا تا چند ماه

ما گرفتار اذیت ها و مزاحمت های رویا بودیم، تا

بالاخره از ما نا امید شد و دست از سر ما برداشت. 

ولی نمی دونم هرگز فهمید بابک به خارج رفته یا نه .