X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
یکشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1394

برق عشق یا هوس

شب بسیار خوبی را گذرونده بودن . شام عالی در محیطی

با صفا همراه با برخورد بسیار صمیمانه و شاد و شاید

بتوان گفت عاشقانۀ نادر با شهرزاد. وقتی در مقابل در

ویلایشان از ماشین نادر پیاده شدن ، شهرزاد طاقت نیاورد

و گفت : شهربانو چطور بود؟ برق عشق رو تو چشمای

نادر دیدی؟ شهر بانو گفت بذار بریم تو سر فرصت بحث

کنیم .  شهرزاد: یعنی هنوز باورت نشده که اون مرد

رویاهای منه .شهربانو : نه عزیزم اون چیزی که

من توی چشمای نادر دیدم برق هوس و طمع بود نه

عشق و صداقت . اون شب این دو تا خواهر تا پاسی

از شب با هم یک و بدو می کردن . ولی بی نتیجه بود،

شهرزاد تصمیمش رو گرفته بود.مثل همیشه یک دنده و

لجباز. سه سال بعد تلفن آپارتمان شهربانو در لندن به صدا

در اومد. شهرزاد با صدای بغض آلود از خواهر بزرگترش

می خواست که اون رو از شر نادر خلاص کنه.شهربانو

سعی کرد آرومش کنه : من تهران  یه وکیل آشنا دارم میگم

کمکت کنه . حالا که نادر دار و ندارت رو بالا کشیده ،فکر

نمی کنم با طلاق گرفتن تو مشکلی داشته باشه . کارت که

با اون تموم شد پاشو بیا اینجا یه تیکه خوب برات سراغ

دارم ، اگر این دفعه حرف منو گوش کنی .