X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
یکشنبه 11 مرداد‌ماه سال 1394

گل آفتابگردان و آفتاب

گل آفتابگردان: کجا بودی عزیز من

تمام شب چشم به راه سحر بودم،

دلم هزار جا رفت ،تا تو بیایی و یک بار

دیگر به من امید زندگی بدهی . بر من

بتابی و من تمام روز را با نگاه به چهره

زیبای تو سرمستانه سپری کنم .

آفتاب : گُلَکَم ، می دانی که در پشت

کوه هم گل های آفتابگردان بسیاری

در انتظار دیدن من خواب به چشمسان

نمی آید . آنها هم عاشق هستند و تشنه،

دیدار دوست .

گل آفتابگردان: افتاب من ، خوشا به

خالت که یک دنیا هواخواه و دلباخته و

 شیفته داری. ولی کاشکی تنها از آن من

 بودی و همیشه تنها بر من میتابیدی.

آفتاب: دیگر بنا نبود که حسادت کنی، عاشق

صادق که حسود نمی شه. و چند دقیقه ای

پشت یک تکه ابر بزرگ پنهان می شود .

گل آفتابگردان چند لحظه سرش را از شرم

به زیر می اندازد و زیر لب می گوید:شاید

منهم اگر این همه عاشق داشتم بیشتر از

این ها ناز می کردم . اما مگر من از تو چه

می خواهم جز نگاهی  از سر مهربانی و

خنده ای از روی  دلبری . آری من عاشق

به دنیا امده ام و باید درد عاشقی و کشیدن

ناز معشوق را در تمام این عمر کوتاهم

تاب بیاورم.

آفتاب : خوب، گل من ،غروب شده و من باید

بروم پشت کوه . تا بامداد فردا بدرود.

گل آفتابگردان: خدا نگهدار خورشید من ،

تمام زندگی من. اگر بدانی چقدر شاد شدم

که مرا " گل من" صدا کردی . برای همین

 تمام شب را  در رویای وصال تو سرخوش

خواهم بود .