X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1394

پدر ژپتو و دوستان در سرزمین آژی دهاک

 

پدر ژپتو  حاکم این سرزمین بود  که  مردم اورا ژپ

 شاه صدا می کردند .( مردم می گفتند چون تو قصه ها

خوانده بودند که پدر ژپتو چقدر مهربان و خوش قلب

بوده او را بعنوان حاکم انتخاب کرده بودند .اما به فاصله

کمی پس از مسلط شدن بر اوضاع اول دستور داد به او 

بگویند ژپ خان بعد هم سر و صدا بلند شد که ایشان ژپ

شاه هستند) .  جالب این بود که ظاهرا شغل نجاری

 را با همان سر و وضع حفظ کرده بود اما کارش را

 توسعه داده بود و تند تند مجسمه ای چوبی دزد و

 دروغگو  و دغل درست می کرد و می فرستاد  به

 شهر های مختلف .  از ترس و عقده ای که از نهنگ ها

داشت طبق دستورش نهنگ های دریاهای اطراف را 

قتل عام کرده بودند  . از آب و سبزه و  ستاره هم متنفر 

بود و عاشق کویر  . برای همین دستور داده بود جنگلها

 رو نابود ، رودخونه ها رو  خشک و ستاره ها رو کور کنند

 و کویر ها رو توسعه بدهند .

پینو کیو  که اسم خودش را مهندس پین گذاشته بود

 برج ساز شده بود و هر چی دروغ میگفت دماغش 

دراز نمی شد اما  برجهاش بلند تر می شدند  و غرورش 

بیشتر .

هیچ کدوم از مردم این سرزمین  از دروغ های

 عجیب و غریبی که  روزی هزار بارمی شنیدند

شاخ در نمی اوردند اما برای اینکه دیوونه نشوند

جوک می ساختند و مثل دیوونه ها می خندیدند .

فرشته مهربون با شیطون هم دست بود  و شده

بودن وزیرای دست راست و دست چپ پدر ژپتو .

روباه مکار خزانه دار کل سر زمین  بود  .

گربه نره  پلنگی  شده  بود خونریز که  وظیفه اش 

حفظ امنیت سر زمین بود .