X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
دوشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1394

از رباب تا رویا

من و رباب چند سال آخر دبیرستان رو همکلاس

بودیم و همسایه و دوست خیلی صمیمی هم دیگه . 

اون از یه شهر کوچیک اذربایجان اومده بود و اوایل 

فارسی رو هم  روون حرف نمی زد. دیپلم که گرفتیم 

اونا از اون محل رفتن . بنا بود تلفن بزنه و آدرس جدیدشو

 به منبده که خبری نشد . سالها گذشت  من کارشناسی

 ارشدم رو گرقتم و توی شرکتی استخدام شدم .رباب

رو هم کاملا فراموش کرده بودم . تا زد و مادرم

مریض شد و دنبال یه دکتر خوب براش می گشتم

که یکی از همکارام دکتر رویا..... رو معرفی کرد و

کلی تعریف . زنگ زدم و به زحمت  یه وقت  نزدیک گرفتم

 و یه روز نزدیک غروب مادر رو بردم مطب  دکتر رویا .

بر خلاف تصورم مطب خلوت بود ولی منشی نزدیک

نیم ساعت ما رو معطل کرد تا اذن دخول داد .

من  که همه حواسم به مادرم بود در بدو ورود ،به

 صورت دکتر که زیر ماسکی از ارایش غلیظ پنهان

 بود دفت نکردم . یه مقداری از سابقه بیماری مادرم

 تعریف کردم و زل زدم به  صورت دکتر که چی میگه .

خانم دکتر که شروع کرد به سوال و جواب با مادرم،

گوشام تیز شد، صدای آشنایی رو تو صندوقچه

خاطراتم جستجو می کردم ، که دیدم ای بابا این خانم

دکتر رویا چقدر شبیه ربابه، بعدیاد فامیل دکتر افتادم و

 به خودم گفتم فرشته تو چقدر خنگی ، خودشه دیگه .

خواستم آشنایی بدم ولی صبر کردم تا نسخه رو که

گرفتم .  رفتم نزدیک دکتر و گفتم خانم دکتر ما تو 

دبیرستان ...... همکلاس نبوده ایم .جوابی که داد منو 

حسابی شوکه کرد ، چون خیلی بیتفاوت و شاید توهین

 آمیز گفت : بودیم یا نبودیم چه فرقی میکنه. منم تعارف رو

 کنار گذاشتم و گفتم : رباب ،من فرشته ام،یادت نمیاد، ما 

سال ها دوست صمیمیبودیم، ای چه برخوردیه ، یعنی چی 

که چه فرقی می کنه؟با همون لحن خشک قبلی گفت: 

فرشته خانم ، من الاندکتر رویا ..... هستم و شما مراجع 

من هستید اگر هم در سالهای گذشته چیزی بوده مربوط به

 سنین نوجوانی و خامی بوده و باید اون رو فراموش کرد. 

شما هم احترام خودتون  و شان پزشکی منو رعایت کنید و 

تشریف ببرید که مریضای دیگه منتظرند . باعصبانیت اومذم 

بیرون و در رو محکم بهم زدم .فریادم تو مطب خالی از مریض 

پیچید که : وقتی رباب خانم دهاتی می شه خانم دکتر رویا باید

 هم خودش رو گم کنه .بعد مخصوصادوتا چک پول پنجاه تومنی

 پرت کردم رو میز منشی و دست مادرم رو  که هاج و واج مونده 

بود گرفتم و دنبال خودم کشیدم بیرون . حالا داستان تلفنی که 

رباب دو سه روزبعد به من زد بمونه برای بعد .