X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
یکشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1394

شب بی انتها

رفته بودم احوالپرسی ایران خانم که هنوز

تو بستر بیماری خوابیده .بعد از حال و احوال

کردن و سوال های ایران خانم از اوضاع

مملکت . فرصت رو غنیمت شمردم و سوالی

رو که مدت ها ذهنم رو مشغول کرده بود

پرسیدم که مادر ،راستی چرا از شوهر

قبلیت جدا شدی؟ ایران آه بلندی کشید و

گفت : از بس هرزه و بی دین و ایمان بود .

گفتم حالا از این شوهرت راضی هستی ؟

اشک تو چشمای ایران خانم جمع شد و گفت:

گول خوردم فرشته جان ، زندگیم رو به باد دادم.

از بس همسایه ها تو گوشم خوندن که این

حاج آقا خیلی با خدا و مهربونه  و ببین چه قیافه

نورانی داره ، باورم شد.  اما مسلمان نشنود

 کافر نبیند . شمر و چنگیز و اقا محمد خان و

 استالین پیشش لنگ انداختن . خلاصه کنم

زندگیم شده  سیاهی بی پایان و شب بی انتها .

گفتم حالا چه میشه کرد ؟ ایران خانم گفت : از

من که گذشته ، مگر شما جوونا یه کاری بکنین .