X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
جمعه 10 مهر‌ماه سال 1394

شرمنده ام ولی چاره ای نبود


 

ساعتی از نیمه شب گذشته بود اهنگ ملایمی پخش می شد

و من در کنار نور مهتابی چراغ خواب کوچک روی تختم دراز

کشیده ام ولی خوابم نمی برد . فردا یک ملاقات هیجان انگیز

و مهم دارم .بعد از جدایی از پرویز که چند سال از ان می گذرد

امیدوارم با ازدواج با محمود بتوانم سر وسامانی به زندگیم

و اندکی از خوشبختی را مزه مزه کنم . برای خواب، شروع

کردم به شمردن گوسفندانی که از اغل بیرون می ایند .امار

 سی چهل گوسفند را گرفته ام که پلک هایم سنگین می شود

اما با  صدای ناگهانی و گوشخراش تلفن از جا می پرم .

 به محض اینکه گوشی را بر میدارم صدای زمخت و زننده ای

 فریاد می زند : زنیکه هرزه پتیاره فاحشه تو باید سنگ سار

 بشی ،مثل سگمی کشیمت................ منتظر باش تا بیاییم

 سراغت . من که کاملاغافلگیر شده ام در حالی که گوشی در

 دستم مانده است یکی دو دقیقه سر جا خشکم زده . وقتی به

خودم می ایم اولین کاری که به ذهنم می رسد پیدا کردن

شماره طرف، از حافظه تلفن است .شماره نا اشناست و

هرچه می گیرم بر نمی دارد . دیگر تا نزدیک صبح داشتم به

این تلفن عجیب فکر می کردم . فردا  این قدر پریشان بودم

 که ترجیح دادم قرارم با محمود را به بهانه ای کنسل و

موضوع تلفن را پیگیری کنم و نهایتا فهمیدم این تماس از

 یک تلفن عمومی صورت گرفته . دو شب بعد حدود چهار

 صبح دوباره تلفن و همان فحاشی ها ، و شب بعد که زنگ

 نلفن به صدا در امد من اماده بودم و قبل از اینکه طرف

فرصت کند کلامی به زبان بیاورد بد ترین فحش های ممکن

 را  که نوشته بودم نثار خودش و پدر و مادرش و فک و

 فامیلش کردم  و گفتم اگر مردی خودت رو معرفی کن تا.....،

طرف  که انگار انتظار چنین عکس العملی از من رو نداشت

تلفن رو قطع کرد . هرچند از ان کلمات وقیحانه ای که بر

 زبان اورده بودم شرمنده ام  ولی خوشحالم که طرف را

سر جایش نشاندم و فعلا چند شبه که راحت می خوابم.

دیروزهم با محمود تاریخ عقد رو مشخص کردیم .