X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1394

دلواپسی مادر

مادرم در بستر بیماری

دلواپس  گل های شمعدانی است :

"ببین که پشت پنجره پژمرده می شوند

پنجره را باز کن و قدری آب در گلدان  بریز"

می گویم :مادر هوا کمی سرد است و تو بیمار

می گوید: نه ، منهم از هوای دم کرده اتاق بیمارم

همۀ ما به هوای تازه احتیاج داریم حتی اگر سرد باشد

بعد از ظهر به مادرم سری میزنم ، لبخندی بر لب دارد

چشم هایش بسته و پروانه ای روی لب های کبودش نشسته است

بالای سرش یک قناری بی پناه نشسته و آواز می خواند

مادرم هم چنان می خندد و چشمانش بسته است

صورتش سرد است و دستانش دیگر نمی لرزد

پنجره باز است و گل های شمعدانی سیراب

پروانه همچنان لب های مادرم را می بوسد

و قناری برایش آواز پرواز می خواند

مادرم از پنجره بیرون پریده است

و همراه قناری ها و پروانه ها

در باغ پرواز می کند