X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
سه‌شنبه 26 آبان‌ماه سال 1394

یک غفلت کوچک

پشت در بخش جراحی این پا و اون پا می شد

و اشک می ریخت و خدا خدا می کرد که اتفاق

بدی برای مادرش نیافتد .

اون روز صبح زود بیدارشده بود تا نکند در اولین

روز، دیر به محل کار جدیدش برسد. وقتی داشت

 سور و سات صبحانه رو  توی آشپزخانه فراهم

می کرد،چشمش به ظرف های نشستۀ شام

دیشب افتاد .با عجله آنها رو شست و گذاشت

توی جا ظرفی . یه مقداری آب ریخته بود دور و ور

ظرفشویی روی زمین  و و قتی با دمپایی پلاستیکی

 تو آشپزخونه می چرخید، خواه ناخواه  گله به گله

 موزائیک ها خیس و سُر شده بود .داشت دیر

  می شد و وقت خشک کردن کف زمین نبود . رفت تو

اطاقش که دستی به سر و روش بکشه .که صدای

مادر بلند شد که :افسانه کجایی؟ در جواب گفت : مامان

دارم می رم سر کار . صبحانه حاضره . چند لحظه

بعد صدای سنگین سقوط چیزی بلند شد .از اطاق

بیرون دوید . مادر کف آشپز خانه ولو بود از سرش

خون جاری بود و  ناله می کرد: کی کف آشپزخونه

 رو خیس کرده که آدم لیز  بخوره .

تا دکتر از بخش بیاد بیرون  و خبر موفقیت عمل رو

بده نصف العمر شده بود . شکستگیِ سر به خیر

گذشته بود ، ولی جراحی شکستگی پا سنگین بوده

و نیاز به دو سه ماه مراقبت دارد . لابد حقوق چند ماه

اول رو باید به پرستار بدهد تا از مادر مراقبت کند.

از اون بدتر نگاه سرزنش بار  و زبون تند وتیز مادر

بود که لابد باید تا آخر عمر تحمل کرد ، که: دختر چقدر

 به توگفتم اینقده سر به هوا نباش .

 راستی یک غفلت کوچک گاهی چه پیامدهای ناخوشایند

 بزرگی بر جای می گذارد.