X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
جمعه 29 آبان‌ماه سال 1394

چشمهایش

وقتی پرسیدند دراین لحظات آخر اگر خواسته ای یا حرفی دارد

فقط مهلتی خواست تا در چشم های ما نگاه  و برایمان دعا کند

وقتی چشم  به چشم من که  روبرویش ایستاده بودم دوخت

من در آن چشم های درشت افسون کننده  بر خلاف اتنظار

اثری از ترس و التماس ندیدم ، هر چه بود امید و عشق

بود که در دریای آبی دیدگانش موج می زد. وقتی دستور

 دادم کیسۀ سیاه  را روی سرش بکشند و کار را تمام کنند

آهسته زمزمه کرد : "من شما را زیاد خواهم دید" .

 راستش برای اولین بار بود که دلم لرزید. به هر حال

کار تمام شد . یک هفته ای گذشت و من طبق معمول قضیه

را فراموش کرده بودم. تا یک شب او را در خواب دیدم

همان چشم های آبی به وسعت دریا که می پرسید چرا..چرا

...چرا و من با اضطراب از خواب پریدم و دیگر تا

نزدیکی های صبح خوابم نبرد . این خواب دقیقا یک هفته

 بعد عینا تکرار شد و هفته ها و هفته های بعد .راستش

خودم پاسخ چراهای آن دختر را می دانستم . می دانستم

که باید به هر صورت اعدام می شد و قرعه صدور حکم

به نام من افتاده بود و چاره ای جز این کار نداشتم. وگرنه

باید مسند پر بار قضاوت های این چنینی را برای همیشه

از دست می دادم .هرچند برای من عذاب وجدان مفهومش

را از دست داده ، ولی نمی دانم چه رمزی در آن چشم ها

بود که مرا رها نمی کند. اکنون یک سال است که آن

خواب مرتب تکرار می شود و من هرچه مقاومت کرده ام

تا بی تفاوت بمانم فایده ای ندارد. دیشب باز او را در خواب

دیدم که پیامی متفاوت داشت : "وقتش رسیده که بیایی، با کیسۀ

سیاهی بر سر". برای همین هم  امروز صبح رفتم کلیسا و

اعتراف کردم  و الآن دارم خودم را خلاص می کنم

و امیدوارم خدا توبۀ مر بپذیرد.