X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
دوشنبه 9 آذر‌ماه سال 1394

این چه روزگاری است ؟

رفته بودم ختم مادر یکی از همکارانم که در منزلشان

برگذار می شد . یکی از خانه های ویلایی و اشرافی در

 بهترین فرعی های خیابان نیاوران. مراسمی که در یک

 سالن بزرگ و مجلل ولی فقط با حضور حدود ده پانزده

 نفر برگذار می شد  و بیشتر شبیه یک میهمانی عصرانه

 بود که صاحبخانه حتی لباس مشکی هم نپوشیده بود .

بیشتر بگو بخند و حرف های در گوشی. در میان جمع

خانمها دو نفر از آقایون همکار هم حضور داشتند. دو نفر

 مستخدم خانم هم مسئولیت پذیرایی را بر عهده داشتند .

ظاهرا آن مرحومه بیش از سه ماه نتوانسته بود شرایط

آسایشگاه سالمندان را تاب بیاورد . البته انتقال ایشان  به

 خانه سالمندان با امکاناتی که در آن خانه به چشم

 می خورد  یک مقداری سؤال برانگیزبود . در اواخر مجلس

 صحبت از ازدواج صاحب عزا بعد  از ماه صفر پیش آمد !!!! .

 داماد هم یکی از دو آفای حاضر در مجلس بود . فردا یکی

 از همکاران تعریف کرد که مادر بخت برگشته با ازدواج

دخترش مخالف بوده و حتی اجازه نمی داده آقای خواستگار

به خانۀ ایشان رفت و آمد کند. ورثه ای هم غیر از همان یک

دختر نداشته و با ثروت فراوان  از جمله آن خانۀ نیاورانی و

 ویلایی در لواسان . آقای داماد هم تازگی ها زنش را طلاق

 داده و حضانت دختر هشت ساله اش را به مادر سپرده بود.

دیگر سؤالی برایم باقی نمانده بود  جز این که این چه روزگاری

است ؟