X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
سه‌شنبه 10 آذر‌ماه سال 1394

ساعت شماطه دار آقای افشار

پاسی از شب گذشته بود که آقای افشار بسیار

 خسته و دلمرده ،در حالی که هنوز حادثۀ صبح آن

 روز را درست هضم نکرده بود از بهشت زهرا به خانه

بازگشت .

حدود یکسال پیش بود که معصومه خانم ،همسر

آقای افشار بعد ار یک بیماری  به ظاهر ساده بستری

 و زمین گیر شد.در همان اوائل پسرش از اروپا و

دخترش از امریکا بعد از سال ها، برای دیدن مادرشان

به ایران آمدند ولی بیشتر ار دو سه روز تاب نیاوردند

 و به بهانۀ کار  و زندگی و رسیدگی به بچه ها برگشتند

 و حتی تا این اواخر که افشار خبر وخامت حال مادرسان

 را با تلفن به آنها می رسانید فرصت دیدار آخر را پیدا

نکردند!!!. بیچاره آقای افشار در این یکسال یک تنه ،

کار پرستاری و رسیدگی به معصومه خانم را برعهده

 داشت. هر روز صبح زود  با زنگ ساعت شماطه دار

 قدیمی بیدار می شد و تا اواخر شب کار خرید و آشپزی

 و تدارک و خوراندن سر وقت داروها را انجام می داد.

امروز صبح که افشار طبق معمول با زنگ ساعت

بیدار شد چایی را دم کرد و از سر کوچه یک نان

سنگک خرید و برگشت و با سینی چای و نان و پنیر

و چند تا قرص به سراغ معصومه رفت ........

مراسم تشییع و تدفین خیلی غریبانه بر گزار شد.

تنها دو نفر از بستگان دور معصومه و یکی از دوستان

و همکاران سابق افشارحاضر بودند.

قبر دو طبقه ای که افشار چند ماه قبل خریده بود

آماده بود و کارها به سرعت انجام شد . از بهشت زهرا

چند ساعتی رفت خانۀ دوستش،  تا آخر شب که

 برگشت خانه .

آن شب نه انگیزه ای برای کوک کردن ساعت شماطه دار

وجود داشت و نه ضرورتی به خوردن قرص قلب احساس

می کرد . رفت روی تخت معصومه دراز کشید و خیلی

زود خوابش برد.