X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
چهارشنبه 9 دی‌ماه سال 1394

چراغ عمر زری

چراغ عمر زری هم داشت خاموش می شد .همین یک ساعت

پیش دکتر پس از معاینه، سری به علامت تاسف تکان داد و

بیرون رفت .پرستار هم تیر خلاص را زد و گفت می خواهید

برایتان یک قرآن بیاورم بالای سرش بخوانید .

قرآن را باز کردم و از اول سورۀ الرحمن شروع کردم زمزمه

کردن .یکی دو آیه بیشتر نخوانده بودم که رفتم تو فکر قدیما .

خونۀ ما تو خیابون نایب السلطنه اوائل کوچۀ دردار بود . با

یه حیاط بزرگ دلواز وچند تا اطاق در اطراف تو طبقۀ بالا و

زیر زمین و انباری ها و آشپزخونه که سه چهار تا پله

 می خورد پائین تر از کف حیاط . خونۀ شلوغی بود .

 چهار تا دختر و دو تا پسر و آقا بزرگ و مامان بزرگ

وبابا و مامان جمع اهالی اون خونه بودند . من بچۀ ته تغاری

بودم و زری پنج سال از من بزرگتر بود . که اونهم فاصلۀ

 سنی نسبتا زبادی با بقیۀ برادر خواهرا داشت . برای همین

 هم تو تمام عمر ، ما دو تا انیس و مونس هم دیگه بودیم .

 از اون خونه و آدماش الان فقط ما دو تا مونده ایم . زری تو

 همون جوونی شوهر کرد و یه پسر دنیا آورد به اسم پرویز که

 ده پانزده سال پیش ، بعد از فوت پدرش فتح الله خان ، زنش رو

 برداشت و رفت اروپا . منهم بعد از دو تا ازدواج نا موفق چند

سالی هست که پیش زری زندگی می کنم . تا همین چند ماه پیش

زری خوب و سر حال بود و بنا بود که بره پیش پسرش ،المان .

 اما سکتۀ ناگهانی پرویز همه چیز رو زیر و رو کرد. زری بعد

از این اتفاق کمر راست نکرد . گرچه زیاد به رو نمیاورد ولی

میدیدم که نور زندگی داره توی چشماش روز بروز کمتر می شه .

گاهی شبا هم صدای گریه شو از پشت در اطاقش می شنیدم.

تو این فکرا بودم که دستی به شونه ام خورد . پرستار بود ،

که داشت ملافۀ سفید رو می کشید روی صورت زری .