X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
پنج‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1394

تعطیلات کریسمس

 بعد ار ده دوازده سال  این اولین بار بود

که همۀ خانواده جمعشون حمع شده بود

و سر سفره دور هم نشسته بودند .به برکت

تعطیلات کریسمس  و با یه هماهنگی قبلی،

بچه ها همزمان ، از جاهای مختلف دنیا خلوت

خونۀ پدر و مادر رو با سر و صدا و خنده پر کرده

بودن . شهره با شوهر و دختر پنج سالش از

سوئد خودشو رسونده بود . شهرام با زنش و

پدرام دوازده ساله از کانادا  اومده بود. شقایق

هم که چند وقتی می شد از شوهرش جدا شده

بود با دختر هفده سالش از استرالیا اومده بود.

مادر هم چند جور غذای خوشمزه باب میل همه

درست کرده بود و مرتب تعارف و توصیه می کرد

که کی چی بخوره. پدر جان هم از ته دل خوشحال

بود و با هر لقمه ای که می خورد یه نگاه به یکی

از بچه ها و نوه ها می کرد و زیر لب خدا رو برای

سلامتیشون شکر می کرد. یهو انگار چیزی تو

 گلوش گیر کرده باشه، به خانم جان اشاره کرد

 که آب می خواد ، مادر هم با عجله لیوان رو آب

کرد و داد دستش .پدر قدری آب خورد و نفسی

به راحتی کشید . خانم جان گفت : باز غدا رو تند

تند و نجویده قورت دادی .پدر جان جوابی نداد

ولی دستش را روی سینه اش گذاشت و افتاد

تو دامن خانم جان.