X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1394

مفخم

اولین بار بود که مفخم رو این طور شاد و شنگول

و مشغول بگو و بخند با مهمونا  می دیدم .مردی

جدی و متفکر که همیشه تو خودش بود و حتی گاهی

به نظر عبوس میومد. یه سالی می شد که از زندون

 آزاد شده بود . به جرم فضولی !! سه سالی اون تو

 آب خنک خورده بود و حالا به نظر میومد حالش جا اومده

و کاملا ادب شده . برگشتم به خواهرم که کنارم نشسته

 بود گفتم مهناز چه عجب اخلاق شوهرت از این رو به اون

 رو شده.نکته رو گرفت و گفت اره والله یه ماهی می شه

 که همش نیشش بازه ، خودمم نمی دونم چرا .هفته بعد

 تو مراسم ختم یکی از فامیلا ،مفخم رو بیرون مسجد دیدم

که داشت وسط جمعیت عزادار  غش غش می خندید .

زد و یک ماهی رفتم مسافرت خارج . وقتی برگشتم  زنگ

زدم به مهناز حالش رو به پرسم، سراغ مفخم رو هم

گرفتم که گفت تو بیمارستان بستریه.  فرداش فهمیدم

 بنده خدا روش نشده بگه شوهرش تو تیمارستانه  نه

 بیمارستان. نگو اون خنده ها مقدمۀ  این روان پریشی

 بوده. بیچاره نتونسته بود، این سکوت مرگبار رو بیش از

 این تحمل کنه.