X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
سه‌شنبه 20 بهمن‌ماه سال 1394

قیامت

ایران خانم داد و فریاد راه  انداخته بود

 که : ای وای ، انگاری تو این مملکت قیامت

به پا شده که هیشکی به هیشکی نیست

و هر کسی فقد می خواد خر خودش رو از

پل بگذرونه . اونم چه پلی که انگار از پل

ندیدۀ صراط باریکتره و چه خری که مثل

صاحبش لگد پرونی می کنه وهرکی سر

 راش باشه حسابش با کرام الکاتبینه .

بابا ما نردبون نیستیم که هرکی از راه می رسه

پاشو بذاره رو شونۀ ما و بالا بره بعدشم یه لگد

بزنه و مزد مظلومیت ما رو بده . بابا آخه من

ایرانم ، ناسلامتی مادرتونم . حق من نیست

که تواین سن وسال پیری این قد منو بچزونید

 و حرمتم و لگد مال کنیدحیا هم خوبه والّا!!!!

گفتم :مادر آروم باش زبونم لال سکته می کنی ها

گفت :چیکار کنم ؟ اگه لالمونه بگبرم دق میکنم

اگرم نق نزنم ،مردم میگن چه مادر بی غیرتی.