X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
پنج‌شنبه 6 اسفند‌ماه سال 1394

خواستگاری فردا

خدا بیامرزه مادرمو ، خدا از سر تقصیراتش بگذره  که با

 تصمیمات غلط، سال های زیادی از  این زندگی  رو با  

نکبت و فلاکت برایمن رقم زد .

   دختر خوش بر و رویی بودم ، از 13، 14 سالگی پای

 خواستگارا به خونۀ ما باز شد. اما نمی دونم مادرم چه

خیری از زندگی با اون مرد زورگو و خشن دیده بود که

 می خواست همون الگو رو برای من هم پیاده کنه . برای

همین هم برای خواستگارا به قول امروزیا  چند تا فیلتر

 گذاشته بود. در همون مرحلۀ اول یعنی  پشت تلفن و

 حتی دم در خونه با یکی دوتا سؤال ،همۀ خواستگارای

درس خونده و با شخصیت و خلاصه درست و حسابی  رو

رد می کرد . اما یک مشت بازاری و جاهل  پولدار رو با روی

باز ،برای طی مراحل بعد دعوت می کرد. و چیزی که اصلا

به حساب نمی اومد نظر و عقیدۀ من بود. خلاصه من در

 شانزده سالگی به خونۀ  بخت رفتم و در حقیقت از چاله به

 چاهی افتادم که مسلمان نشنود، کافر نبیند .اما زرنگی که

کردم این بود که نذاشتم بچه دار بشم و یه بدبخت دیگه

مثل خودم رو پس بندازم . تازه حاج آقا  که خیلی دلش

 بچه می خواست بعد از چند سال که از من نا امید شد،

 رفت یه اکبیری رو گرفت و پنج شش تا آدم عقده ای و

 سرخورده و روانی رو تحویل جامعه داد. و البته بیشتر

 وقتا سرش به طرف دیگه گرم بود و کمتر به من فشار

 می آورد. بعد از سکتۀ ناگهانی حاجی، من ظرف پنج

سال لیسانس گرفتم  و آلان توی کلاس ، خدمت شما  

دخترای عزیزم هستم. این داستان  رو گفتم که به هیچوجه

زیر بار خواستگاری تحمیلی نرید ، حتی اگر تمام عمرتون

مجرد بمونید ، بمونید ولی آزادی خودتون رو حفظ کنید.

روی سخنم به خصوص با سمیه و سانازه که شنیدم فردا

براشون  خواستگار میاد .