X
تبلیغات
رایتل

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود
جمعه 30 تیر‌ماه سال 1396

بحث اجتماعی


گفت : ما در دریای دردها  زندگی می کنیم ولی بعضی از این 

دردها جانگدازتر هستند.

گفتم: بله درد ار دست دادن عزیزان بسیار جانگداز است.

گفت : نه ، از این دردناکتر آنست که به فهمی از مرجع اطمینان

        خود فریب خورده ای و همه چیز خود را از دست داده ای

        و راه برگشت و جبرانی نمانده است.

گفتم : مانند خیانت همسر

با کمی عصبانیت گفت: تو چرا همه چیز را شخصی می کنی .

بحث ما اجتماعی است و به سرنوشت ملت ها برمی گردد.

خودم را به نفهمی زدم وپرسبدم: ببخشید من خوب متوجه

 منظورتان نمی شوم؟

با زیرکی فهمید و گفت : خودت را به خواب نزن .منظور من

 بسیاری از منجی های ملت ها هستند که مردم با زود باوری

 دور آنها جمع می شوند و به آنها امید می بندند  .

با خوشحالی گفتم : گرفتم!!!!! مثل وقتی مردم برای خروج از

 ته چاه به طنابی آویزان می شوند و منجی طناب را در میان

راه رها می کند .

گفت : ما نمونه ای داریم که بی انصاف ها طناب نجات را انداخته

       دور گردن مردم و وسط چاه آنها را خِرکِش می کنند.

پرسیدم:حالا وضع ما چطوره؟

پاسخ داد: ما چهار دسته ایم. یک چند نفری که بالای چاه سر

 طناب را گرفته اند و با زندگی مردم بازی می کنند . یک اقلیت

 مزدوری که ازدور برای اون چند نفر کف میزنند و هورا می کشند.

و یک اکثریتی که وسط چاه در حال خفقان هستند .  

پرسیدم : و دستۀ چهارم؟

جواب داد : یک اقلیتی که ته چاه توی تاریکی نشسته اند  ، آتشی

روشن کرده اند و دنبال راه حل دیگری برای نجات هستند.

 :  و به کدام دسته می توان امیدوار بود؟

: به همین دستۀ آخری.

: و سوال اصلی که مطرح نشد ، اینکه چه کسی مردم را توی

 چاه انداخته ؟

:چرا این را می پرسی؟

: که اگر از چاه بیرون آمدیم، دوباره  در آن نیافتیم .

:خودمان مقصریم. غفلت عزیزم غفلت.