پرده ها را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم .
هوای خنک و لطیف صبحگاه بهاری حریصانه هجوم می آورد و روی
گونه هایم می نشیند.
ریه هایم انگار جان تازه ای می گیرند.
ساعت شماطه روی دیوار را نگاه می کنم .
چند دقیقه از هشت گذشته.
حالا دیگر باید کرکره مغازه اش را بالا زده باشد .
دیدار دوباره ام با او یعنی موافقت با پیشنهادش .
صدای تپش قلبم را می شنوم .
حس و حالم مشابه روزهای اول دیدار با همسر مرحومم است .
تا برگشتن دختر و دامادم از سر کار چند ساعتی فرصت دارم .
مانتو و روسری ام را می پوشم و دستگیره در را می چرخانم
اما باز نمی شود .
در را از پشت قفل کرده و رفته اند ! .... |