اصرار بسیار و گریه های مادرش سرانجام دل او را نرم کرد که به آخرین خواستگارش ،
که این روزها بسیار کم شده بودند جواب مثبت بدهد .
به این شرط که مراسم ، ساده و مختصر برگزار شود .
علیرغم دل شوره و نگرانی زیادی که داشت ، شب زفاف یکی از زیباترین و لذت بخش
ترین شبهای زندگیش بود که تا نزدیکی های سحر ادامه داشت .
تازه آفتاب زده بود که با برخورد نسیم خنک یک بامداد بهاری به گونه اش از خواب بیدار شد .
هنوز چشمش را درست باز نکرده بود گه با دست مهرداد را در کنارش جستجو کرد .
وقتی جای خالی را حس کرد ، چشمانش را باز کرد و از دیدن دیدن رختخواب مرتب و
دست نخورده در کنارش کمی متعجب شد. به آرامی از جایش بلند شد لباسش را پوشید و
به آشپزخانه رفت . همه چیز دست نخورده بود . در دستشوئی و حمام هم کسی نبود .
فکر کرد شاید مهرداد برای خوردن صبحانه به طبقه پایین رفته است .
وقتی پایین رفت دید لای در نیمه باز است اطمینان پیدا کرد که مهرداد اینجاست .
در را باز کرد و به شوق دیدن پدر و مادرش و مهرداد با صدای بلند گفت سلام به همگی .
ولی از سکوتی که همچنان برقرار بود جا خورد . به آشپزخانه که وارد شد از این که
جای یخچال و اجاق گاز خالی بود و تنها میز و صندلی ها ی کهنه و گرد و خاک گرفته ایی
آنجا دیده میشد حسابی گیج شد سری به اطاق خواب زد، خالی و غبار گرفته ،
تنها با قابی از عکس کهنۀ پدر و مادرش بر دیوار . به سرعت به سمت پنجره دوید از
میان شیشه های شکسته چیزی جز چند درخت خشکیده و علف های هرز در کف حیاط
قدیمی خانه شان دیده نمی شد . مگر دیشب در باغ سر سبز و زیبایشان مراسم عروسی بر پا نبود ؟
ساعت شماطه داری ،که تنها یادگاری نزد او از خانه پدریش بود ، زنگ زد و او را از خواب
شگفت انگیزی که دیده بود بیدار کرد و به دنیای واقعی باز گرداند . دنیایی که اکنون
جز تنهایی و خزان زندگی برای او چیزی نداشت . انگار همین دیروز بود که پدر و مادرش
به فاصلۀ کمی از هم در گذشتند .
باور کردنی نبود که دهسال از آن روزهای تلخ گذشته باشد و او هر از گاهی
تنها خواب ازدواج و مادر شدن را ببیند .
ای بسا آرزو که خاک شده .!!!!!!!!!!!!