داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

ای بسا آرزو که خاک شده ست

اصرار بسیار و گریه های مادرش سرانجام دل او را نرم کرد که به آخرین خواستگارش ،

که این روزها بسیار کم شده بودند جواب مثبت بدهد .

به این شرط که مراسم ، ساده و مختصر برگزار شود .

علیرغم دل شوره و نگرانی زیادی که داشت ، شب زفاف یکی از زیباترین و لذت بخش

 ترین شبهای زندگیش بود که تا نزدیکی های سحر ادامه داشت .

تازه آفتاب زده بود که با برخورد نسیم خنک یک بامداد بهاری به گونه اش از خواب بیدار شد .

 هنوز چشمش را درست باز نکرده بود گه با دست مهرداد را در کنارش جستجو کرد .

وقتی جای خالی را حس کرد ، چشمانش را باز کرد و از دیدن دیدن رختخواب مرتب و

دست نخورده در کنارش کمی متعجب شد. به آرامی از جایش بلند شد لباسش را پوشید و

 به آشپزخانه رفت . همه چیز دست نخورده بود . در دستشوئی و حمام هم کسی نبود .

فکر کرد شاید مهرداد برای خوردن صبحانه به طبقه پایین رفته است .

وقتی پایین رفت  دید لای در نیمه باز است اطمینان پیدا کرد که مهرداد اینجاست .

 در را باز کرد و به شوق دیدن پدر  و مادرش و مهرداد با صدای بلند گفت  سلام به همگی .

 ولی از سکوتی که همچنان برقرار بود جا خورد . به آشپزخانه که وارد شد از این که

 جای یخچال و اجاق گاز خالی بود و تنها میز و صندلی ها ی کهنه و گرد و خاک  گرفته ایی

 آنجا دیده میشد حسابی گیج شد سری به اطاق خواب زد، خالی و غبار گرفته ، 

 تنها با قابی از عکس  کهنۀ پدر و مادرش بر دیوار  . به سرعت به سمت پنجره دوید از

میان شیشه های شکسته چیزی جز چند درخت خشکیده و علف های هرز در کف حیاط

قدیمی خانه شان  دیده نمی شد . مگر دیشب در باغ سر سبز و زیبایشان مراسم عروسی بر پا نبود ؟

ساعت شماطه داری ،که تنها یادگاری نزد او   از خانه پدریش بود ، زنگ زد و او را از خواب

شگفت انگیزی که دیده بود بیدار کرد و به دنیای واقعی باز گرداند . دنیایی که اکنون 

جز تنهایی و خزان زندگی برای او چیزی نداشت . انگار همین دیروز بود که پدر و مادرش

به فاصلۀ کمی از هم در گذشتند .

باور کردنی نبود که دهسال از آن روزهای تلخ گذشته باشد و او هر از گاهی

 تنها خواب ازدواج و مادر شدن را ببیند .

ای بسا آرزو که خاک شده .!!!!!!!!!!!!