جدایی های ناگزیر
جمعه 22 فروردینماه سال 1404 15:12
بغض گلوی هر دوی ما رو گرفته و چشمامون اشک آلود بود. ناراحتی ها و دلخواسته هاشو بریده بریده و هق هق کنان می گفت: چرا این قدر دور ، چرا تهران... دلم خوش بود تو یکی نزدیک من باشی ... پسرا رو که خیلی دیر به دیر می بینم.. خواهرت هم که رفت خارج و .... تا بیاد نفس تازه کنه و ادامه بده می پرم وسط حرفش و می گم : مادر ، مگه تو...