داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

داستانک های شیشه ای

داستان کوتاه و شعر و ....و مهربانان ،نقد و نظر فراموش نشود

معجزۀ عشق

دیروز جمعه را طبق معمول با خرید هفتگی و رفت و روب

 و پخت و پز شروع کردم  و ادامه دادم تا بعد از ظهر . چون

برنامه خاصی مثل دید و بازدید و گردش و پارک و سینما

هم نداشتم ،دلتنگی عصرای جمعه یواش یواش آمد

سراغم و دم غروب بود که به اوج رسید . بی اختیار از غصۀ

تنهایی پناه بردم به گذشته ، یه فیلم کوتاه از خدابیامرز مادرم

داشتم که داشت تلفنی با بابا که توی مغازه بود حال و احوال

می کرد .این فیلم  را چند بار نگاه کردم و زار زار گریه . یادم

اومد اون دو تا آنقدر عاشق همدیگر بودند که در طول روز که

پدر تو مغازه بود به هر بهانه حد اقل یکی دوبار با هم تلفنی

صحبت می کردند. برای همین هم بود بعد از تصادف و فوت

پدر ، مادر به فاصل کوتاهی از غصه و گریه آب شد و رفت

پیش شوهر عزیزش . نمی دونم چرا به ذهنم رسید که اگر

پدر اون روز موقع عبور از خیابان حواسش رو جمع می کرد

اون مصیبت و مصیبت های بعدی پیش نمی آمد . شاید

اگر پدر اینجا بود ملامتش می کردم که این سال های

تلخ تنهاییم به ویژه دوریم از مادر  را از چشم او می بینم .

عجیب بود که اون شب برای اولین بار خواب پدرم را دیدم

که در باغ زیبایی نشسته بود و سر مادرم روی زانویش .

پدرم چند جمله ای با من حرف زد و مادر از خواب ناز

بیدار شد و مثل قدیما بوسۀ گرم و آرامش بخشی بر

  گونه ام نشاند . وقتی بیدار شدم از حرف های پدر همین

یادم مانده بود که " گناه ما نیود عزیزم ،  کوتاهی از توست

 که از معجزۀ عشق غافلی و به اون باور نداری"

وصلۀ ناجور




تکلیف من  به عنوان یک وصلۀ ناجور توی خانواده و جامعه انگار از همون زمان تولدم روشن بود.

اون طور که خاله ام بعدها برام تعریف کرد بعد از سال ها انتظار برای بچه دار شدن حالا خدا به دختر سبزۀ  لاغر زشت با چشمای ریز و  دهن گشاد بی قواره رو دست بابای سنتی من گذاشته بود. لقمه ای که با صد من عسل هم نمیشد اونو خورد . بیچاره مادرم چقدر سرکوفت و شرمندگی ناخواسته رو از فامیلای شوهرش تحمل کرد خدا می دونه . اینا همه به کنار کاشکی یه بچه آروم و راحتی برای بزرگ کردن بودم نه اینکه گریه و جیغم از صبح صادق تا بوم شب خونه رو ور داره و بابام رو بیش از پیش طوری از خونه فراری بده که مجبور بشه یواشکی یه زن صیغه ای برای خودش دست و پا کنه. این مصیبت ها به کنار انگار دیگه بچه ای در کار نمی خواست باشه و من به عنوان یه مجسمه دق جلوی روی اهالی اون خونه  نصب شده بودم . تا زد و اوایل پاییزی که تازه رفته بودم مدرسه ، فرجی حاصل شد و با یه پسر کاکل زری  شور زندگی دوباره به اون خونه برگشت ، البته با شور بختی و تنهایی بیش از پیش من همراه بود . معلوم بود دیگه که دیگه کسی به من هیچ محلی نمی گذاشت و در واقع انگار دیگه تو اون خونه محلی از اعراب نداشتم . اونجا بود که خودم داشتم کم کم معنی وصلۀ ناجور رو می فهمیدم . حالا خوب بود که خدا به من از همون کوچکی  یه هوش و عقل درست و حسابی داده بود که بتونم خودم کارای خودم رو تمشیت کنم . برای همین هم تمام سال های دبستان رو در عین  بی تفاوتی و کم محلی کامل خانواده با اختلاف زیاد توی مدرسه و منطقه شاگرد اول بودم ، یعنی توی اون مدرسه سطح پایین دولتی و توی اون منطقه شهر این کمترین کاری بود که از من بر می آمد . وقتی می خواستم برم راهنمایی عین یه گاو پیشونی سفید یا بهتر بگم مثل یه وصله ناجور بودم که به قد دراز و قیافه زشت و خرخونی معروف بودم. نمی دونم چطور شد که از اون به بعد افتادم تو فکر تلافی . تو مدرسه ،جاسوسی دختر خوشگلا رو می کردم و با یک کلاغ چل کلاغ کردن ، گزارش کاراشون رو می انداختم تو صندوق شکایات . این کار رو طوری انجام می دادم که تا آخرای راهنمایی همه دنبال اون جاسوس می گشتن و نمی تونستن پیداش کنن .

توی خونه هم بفهمی نفهمی  جزٌ برادر و خواهر کوچکم رو در می آوردم و با پررویی انکار می کردم . ولی به هر حال مادرم کم و بیش می فهمید و دائم داد می زد فریده ور پریده باز چکار کردی ؟  بیچاره مادر بزرگم هم که به خاطر قد درازم منو نردبوم دزدا صدا  می کرد از تلافی من در امان نبود و هیچوقت نفهمید چرا مرتب عینکش رو گم می کرد و دیگه نمی تونست اونا رو پیدا کنه .

سرتون رو درد نیارم تو محیط جدید دبیرستان بازی های من کم کم جدیتر و خطرناک تر می شد. دو سه باری وسایل آزمایشگاه رو جلوی روی دختر خوشگلا به دست خودشون منفجر کردم . یه چند باری هم خانم مدیر و خانم معلما رو آن جنان با شیشه اسید که توش آب ریخته بودم ترسوندم که حساب کار دسشون بیاد کاری به کار من نداشته باشند و هیچ نمره ای بابت انضباط ازم کم نکنن .بهر حال اون سال ها هم گذشت و من تو کنکور با علاقه خودم تو رشته شیمی دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم .البته تو تهران هم قبول می شدم ولی می خواستم آزاد تر باشم و کمتر تحت نظر و کنترل خانواده . عشق من به شیمی ان چنان شدید بود که تا کارشناسی ارشد یک سره با رتبه اول بالا رفتم پایان نامه رو با موضوع مواد منفجره شیمیایی نوشتم . بلا فاصله هم توی یکی از ارگان ها به عنوان محقق و متخصص موادمنفجره شیمیایی استخدام شدم .جایی که عمرا پای هیچ زنی اونجا باز شده بود. یه وصله ناجور که خودش رو به ضرب هوش و تخصص استثنایی به اونجا  دوخته بود .

الان فرصت و موقعیت اون رو ندارم که گزارشی از کارای خودم رو تو اون جا بدم . ولی همین قدر بگم که تحقیقات و اکتشافات من  توجه خیلی ها رو بیش از حد به سمت این وصلۀ ناجور جلب کرد به طوری که در این جامعۀ مرد سالار نخبه کش تصمیم به حذف من گرفته شد در حالی که من سرم فقط به کار گرم بود و غافل از آنچه در انتظارم بود . چند ماه پیش بود که اسناد یک سری از تحقیقات بسیار محرمانه من به خارج درز کرد و یک دعوتنامه رمزدار جعلی هم برای مهاجرت و همکاری با خارجی ها برام ارسال شد که افتاد دست مقامات . بقیه حوادث هم به سرعت اتفاق افتاد. و چنانکه افتد و دانی جرم جاسوسی و بقیه قضایا. انگار این وصله ناجور تبدیل به لکه ننگ شده بود که باید هرچه  زودتر پاکش کرد . و سحر فردا در میدان تیر پاک خواهد شد .

تازگی ها فهمیدم که این شعر که وصف الحال من هست و سال ها ورد زبانم بود از میرزاده عشقی است

خلقت من از ازل یک وصلۀ ناجور بود

من خودم راضی بدین خلقت نبودم زور بود

 

 

 

 

 

 

 

تا که این پنجره باز است

تا که این پنجره باز است بیا پر بزنیم

مرهمی را به تن زخم کبوتر بزنیم

بلبل از دامگه حادثه آزاد کنیم

پشت دیوار، گُلی هست به او سر بزنیم

دور از چشم بد محتسب و قاضی و شیخ

محفلی ساخته،با هم دو سه ساغر بزنیم

بی هراس  از عسس و گزمه به میدان برویم

شاید آتش به تن کهنۀ منکر بزنیم

سحر از این شب دیجور اگر زاده نشد

بر سرا پردۀ او آتش و خنجر یزنیم

باغ را از نفس تازۀ خود زنده کنیم

باغبان  را به سرا رفته و بر در بزنیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رویای آقای هدایتی

قدیمی ها یادشون میومد که آقای هدایتی بیست و دو سه سال

پیش  توی این محله آپارتمان کوچکی خرید و تک و تنها ساکن

 این جا شد. بنگاهی محل می گفت زن و یه دونه پسرش توی

 تصادف کشته شدن  و اون دیگه نخواسته توی شهرشون بمونه

برای همین هم به تهران آمده و با پست مدیر عاملی یک شرکت

بزرگ خصوصی مشغول کار شده .

 در اون سال ها هر روز ساعت هفت صبح اتومبیل شرکت درب

منزل آقای هدایتی ایستاده بود و او را که در میان سالی قد و بالای

 بلند و استوار و سیمای مردانه حذابی داشت  با لباس شیک و

 کراوات و ریش دو تیغه و قیافه ای بسیار جدی و تا حدی متفرعن

 به شرکت می برد و او را در حوالی غروب بر می گرداند .

 درخارج از ساعات کاری هم آقای هدایتی بسیار کم از خانه خارج

 می شد یا کسی به دیدنش می آمد .

این روال کم و بیش برای حدود دوارده سال ادامه داشت تا این که

یک روز دیگرخبری از ماشین شرکت درب منزل آقای هدایتی نبود و او

چند ماهی اصلا توی محل  دیده نشد . بعد کم کم معلوم شد بازنشسته

 شده است و چند ماه هم برای استراحت و دیدار با بعضی از بستگانش

به خارج رفته بوده است .

در آن روزها آقای هدایتی پشت فرمان ماشینش آن هم بیشتر طرف های

عصر و یا شب ها دیده می شد. ولی البته هنوز هم رابطه جدی و نزدیکی

با هیچ یک از اهالی محل نداشت و ارتباطش با کسانی بود که خیلی کم

به خانه او می آمدند . سفرهای تابستانیش به خارج هم سر جای خود

 برقرار بود.

از پنج شش سال پیش گویا تغییری در شرایط سلامت و زندگی اقای

 هدایتی پیش آمد، چون به وضوح موهای او سپیدتر و سیمایش شکسته تر

 و قامتش خمیده تر می شد . از سفر های خارج و گردش های عصرانه و

شبانه اش هم تقریبا هیچ خبری نبود .در عوض پایش به پارک محله باز شده

 بود .در ساعات اولیه صبح و یا اواخرشب که پارک خلوت بود گوشه دنجی

 گیر می آورد و دقایق زیادی را ظاهرا در سکوت و تفکر می گذرانید.گاهی

 هم زیر لب با خودش حرف می زد و در دفترچه کوچکی که همراهش بود

چیزی یادداشت می کرد.این اواخر هم یکسره سیگار می کشید، با خودش

 چیزهایی را زمزمه می کرد و دفترچه کوچکش را ورق می زد .چند ماهی

 هم بود که عصا زنان به پارک می آمد و مدت های طولانی در گوشه ای بی

 حرکت می نشست و به گوشه ای خیره می شد. تا اینکه چند روز پیش

 نگهبان پارک ، صبح زود ،او را می بیند که روی نیمکت به خواب رفته و 

دفتر چه اش زیر پایش روی زمین افتاده است  نگهبان ،که آقای هدایتی را

 می شناخت به شرایط غیر متعارف او مشکوک می شود و وقتی  پاسخ

 سلام و احوالپرسی خود را دریافت نمی کند نزدیک تر شده و متوجه

بی حالی و بیهوشی او می شود . چند دقیقه بعد آمبولانس اورژانس آزیر

کشان آقای هدایتی را به نزدیکترین بیمارستان می برد . چند روز بعد که

خواهر آقای هدایتی از شهرستان آمده و در آپارتمان او را باز کرد ، اهالی

 محل از در  گذشت او خبردار شدند  .گویا جنازه را به شهرستان برده و

مراسم تشییع و ترحیم را در همان جا برگزار کرده بودند .

چند ماه بعد یکی از همسایه ها از زبان خواهرش که برای جمع آوری

 وسایل منزل و فروش آپارتمان آمده بود می شنود که در چند سال اخیر

 آقای هدایتی دلباخنه یکی ستارگان پا به سن گذاشته سینما  به نام رویا ح.

بوده  که با بی اعتنایی کامل حضرت علیه روبرو می شود به طوری که به جز

 در یکی دو  ملاقات تصادفی ،دیگر حاضر نمی شده حتی جواب سلام های

تلفنی و یا پیامک ها و ایمیل های او را بدهد. آن دفترچه کذایی هم  پر از

یادداشت ها و اشعار سوزناک خطاب به رویا خانم بوده که آقای هدایتی در

 دلش تلنبار کرده بود  و با خودش به گور برد

آخرین مطالبی  که هدایتی در آن دفترچه یادداشت کرده بود این ها بود:

سحر نزدیک است و آخرین درات شمع وجودم آب می شود .با مرگ من

 آتش عشقی که ده سال گرمی بخش دلم بود نیز خاموش میشود ،

بی آنکه توانسته باشم اندکی از این گرما را به قلب رویا منتقل کنم .

در این دقایق پایانی باید به معجزه عشق اعتراف کنم  ، که چگونه

ادمی که  چهل پنجاه سال بر اساس منطق خشک دو دو تا چهارتا و بر اساس واقعیت های عینی  و ملموس زندگی کرده چگونه در عرض مدت

کمی تبدیل به یک آدم احساسی  رویا پرداز می شود و یک زندگی

جدید و هرچند کوتاه را در عالم خود ساخته ذهنی شروع می کند

و این است فرجام همه عاشقان دیوانه، یعنی ناکامی .

عشق یعنی سیر دنیای خیال

عشق یعنی آرزوهای محال

عشق رویاهای دور از دسترس

عشق یعنی یاد او با هر نفس

عشق رویا برای من موهبتی بزرگ بود که سنگینی اون منو خرد کرد ......

 

 

 

 

 

سخن عشق در بخشی از یک نامه

.........................................

..................................................................

یادت بیاید در تمام آن بهار شور و شیدایی ، من

عشق تو را چون گوهری کمیاب، از بیم تاراج رقیبان،

 در امن ترین جای قلبم پنهان کردم  و باد تو را در اتاق

فکرم در قابی زیبا روی میز خاطراتم گذاشتم .

اما تو سر انجام، عشقم را  بر سر زبانت نهادی و مرا

 همه جا فریاد کشیدی و سپس چنانکه گویی شرمندگی

 یک رسوایی بزرگ گریبانت را گرفته است اوراق دفتر

خاطرات مشترکمان را به  باد  فراموشی سپردی آنگاه

  به خلوت خزیدی و در سکوتی  تلخ به آغوش دیگری

 پناه بردی .

اینک که خزان زندگی هر دوی ما فرا رسیده است

نمی دانم چه جای پشیمانی است وقتی راه بازگشتی

وجود ندارد ، و همۀ آن آتش ها خاکستر شده است و

زمانه آن را بر سر و روی ما نشانده است . .......