سرت را عاشقانه هم
روی شانۀ من مگذار
که شانه ام شکسته است
دستانم را دردستانت مفشار
اگر چه به گرمی
که انگشتانم خرد شده است
بوسۀ داغی از لبانم مخواه
که خونین است
چشمانت را
در چشمان من مدوز
که در پس پردۀ اشک
پنهان است
اما در این شب سیاه
تنهایم مگذار ، مادر
می خواهم به یاد کودکیم
با لالائی تو بخوابم
و خواب آفتاب و آزادی را ببینم
همراه جمعیت کمی که هروله کنان به دنبال جنازه
می رفتند منهم هر از گاهی همصدا شده و لا اله الله
می گفتم .باورم نمی شد که این جسم ساکت و سنگینی
که پیشاپیش بر دوش چند نفر جلو می رود جنازۀ من باشد .
نمی دونم چرا یاد راه پیمایی ها و الله اکبر گفتن های خیلی
سال های پیش می افتم . شاید یاد آن روزها برایم همان
قدر تلخ باشد که این روز برای لاله و مادرم و خواهرم .
تا لحظه دفن که تونستم چهرۀ بی روح خودم رو از لای کفن
ببینم باز هم باورم نمی شد که مرده باشم .
آن طوری که می گفتند مرگ چیز ترسناکی نیست . یعنی
تا حالا که به خیر گذشته .ساعتی بعد که همه گورستان رو
ترک کردند . چند لحظه ای همه جا تاریک شد . بعد خودم رو
جلوی پردۀ سفید کوچکی دیدم .باور کرنی نبود . که در چند
ثانیه تمام صحنه های زندگیم از بچگی تا لحظۀ تصادف مثل
یک فیلم صامت سفید و سیاه از جلوی چشمام گذشت . بعد
صدایی در گوشم گفت نظرت دربارۀ این زندگی چیه؟
آهسته و بی رمق گفتم پشیمانی و خسران .بعد با نا امیدی
ادامه دادم :و فرصتی می خوام برای جبران . اون صدا با
کمی مهربونی گفت خودت می دونی که این نشدنیه
ولی حالا این زندگی رو ببین .باورم نمی شد ! تصاویر لاله بود
از وقتی اون رو جلوی مدرسه پیاده کردم و آخرین باری بود
که با حسرت نگاهش کردم گویی می دانستم دیدار دیگری
در کار نیست . بعد صحنۀ تصادف خودم، و دخترم با لباس
سیاه و چشمان اشکبار در آغوش مادرم .
تصاویر لاله به سرعت می گذشتند . دانشگاه ،ازدواج،
تولد اولین نوه ام، در تمام این تصاویر که شادی و خوشیختی
در چشمان لاله برق می زد غم پنهان دوری از مادر رو در
صورت زیبای او می دیدم . بعد جایی در برابر مردم در حال
سخنرانیدیده می شد و در آخرین صحنه لاله در جایی پشت
تریبون در حال سخنرانی بود و پشت سرش نوشته بود
مراسم تحلیف اولین رئیس جمهور دولت ......
اون صدا باز در گوشم ندا داد که خوب ، دیدی که لاله جبران
کرد .باید بریم امیدوارم با دیدن این صحنه ها دیگه از دوری
اون ها دلتنگ نباشی و احساس پشیمونی نکنی ............
نمایش در یک پرده
سر زمین داغ ودرفش
رستم زخمی ، بر روی زمین افتاده و در حال مرگ است .
دستی به یال خونین رخش می کشد که کنار او افتاده
و او هم واپسین دم زندگی خویش را می گذراند .
درسمت راست پهنه نمایش و کمی در پشت ،
اهورا و اهریمن بدون پیروزی فرجامین با هم کشتی
می گیرند .
رستم : نفرین بر این سرزمین پهلوان کش و عاشق کش
نفرین بر این سر زمین نابکار پرور و دشمن یار پرور .
نفرین بر من که هزار بار فریب خوردم و باز اشتباه کردم
و خودی ها را باورنمودم . افراسیاب با من آن نکرد که
کیکاووس .
در این هنگام شغاد (برادر ناتنی رستم)که در پشت
درخت تناوری ( در گوشه چپ صحنه) پنهان شده است
برای آگاهی از فرجام رستم بیرون می آید و اندکی
به او نزدیک می شود. چشمانش از بسیاری کینه
و دغلکاری و ترس ، گشاد شده است
رستم او را می بیند و فریاد می زند : ای نابکار تو هم؟
سپس با سختی تیری در کمان می گذارد و به سوی
شغاد نشانه می رود .
شغاد به تندی می گریزد و به پشت درخت می رود
رستم زمزمه می کند : بدبخت بد شگون این درختی
که گمان می کنی تو را پناه می دهد توخالی است و
اگر هم نبود در برابر آتش کینه جویی من تو را نگاهبان
نمی شد .
رستم تیر را رها می کند و فریاد شغاد بلند می شود.
و آنگاه رستم هم کمان به کناری می افکند و در می گذرد .
در همین آن لرزه برتن اهورا می افتد و اهریمن او را بر زمین
می زند و برسینه اش می نشیند و فریاد پیروزی سر می دهد
آنگاه می گوید همان گونه که تو مرا از بهشت بیرون راندی
من تو را برای همیشه به سر زمین تازیان می فرستم
و این سر زمین را نفرین می کنم تا همیشه داغ و درفش بر
آن فرمانروائی کند .
چند سیاه پوش به درون می آیندو قامت خمیده اهورا را
کشان کشان بیرون میبرند .
آخرین باری که سبزه گره زده بودم بیست سال پیش بود .
یک روز سیزده بود که با فک و فامیل از شهر کوچکمان
بیرون زده و کنار قطور چای ( رودخانه قطور) در باغ با صفایی
دور هم نشسته و مشغول بگو و بخند بودیم .
بعد از ناهار بود که مادرم منو به گوشه ای کشید و
با نگاهی ملتمسانه و پر از عشق مادرانه ازم خواست
که اون سال هم یه بار دیگه سبزه گره بزنم .
سبزه رو با کمی ناز و دلخوری ظاهری گره زدم ،
هر چند در دلم بدم نمی آمد که اون سال گره بختم
باز و آرزوی مادرم هم برای نوه دار شدن از دختر زیباش
برآورده بشه .
ولی نه اونسال ونه سال های بعد هیچ اتفاقی نیافتاد
دوازده سال بعد که پدر و مادرم به طور ناگهانی و به فاصلۀ
کمی از هم فوت کردند کنار گور آنها برای خودم هم قبری خریدم .
امسال که در تعطیلات فرصتی شد سری به شهرمون و مزار
آنها بزنم دیدم روی تکه زمین کوچکی که بناست جایگاه ابدی
من باشه چند تا علف سبز شده . نمیدونم چرا به سرم زد که
اون ها را بهم گره بزنم . بعد رو به مادرم کردم وبا بغض گفتم
بیا مادر یک بار دیگرهم به خاطر تو ، هر چند دیگه خیلی خیلی
دیر شده .
وقتی می خواستم برگردم از کاری که کرده بودم لجم گرفت
خواستم سبزه ها رو زیر پا له کنم یا اونا رو از زمین در بیارم و
بندازم دور که دیدم انگار مادرم با اون چشمای آبی و قشنگش
با یه دنیا آرزو داره به من نگاه می کنه . روم نشد .بوسه ای
بر خاکش زدم و دور شدم .
پدر دیروز از بیمارستان مرخص شده بود ودر خانه استراحت می کرد
من و مادر و داداش دور تختش جمع شده بودیم و دلداریش می دادیم .
آخه یه از خدا بی خبر دار وندارش رو بالا کشیده بود. انگار برگشته بود
به چهل سال پیش که اومده بود تهران و شده بود شاگرد حجره یکی از
آشناهای دورمون .
حالا یه تاجر ورشکسته بود و دستش از همه جا کوتاه .
خیلی زود از غصه سکته کرد و بیمارستان و باقی قضایا ...
مادر که می خواست بابا رو دلداری بده می گفت حاج آقا
جونت سلامت دوباره از صفر شروع میکنی و همه چیز درست میشه
بابا با صدای ضعیفی جواب داد ای بابا دیگه برای من خیلی دیره
داداش هم با همان روحیه جوان و خام خودش ادامه داد که اصلا مگه
از صفر شروع کردن کار راحتیه ؟ چشم غره ای بهش رفتم و گفتم بابا
همه با هم کمک می کنیم و همه چیز رو درست می کنیم .
اونوقت که این حرفو زدم اصلا به مشکلاتش و قیمتی که باید
بپردازم فکر نکرده بودم .
اون شب تا نزدیک های صبح نخوابیدم و فکر کردم که چه جوری
خودم و خانواده رو از این مخمصه خلاص کنم . چند تا ایده به ذهنم
رسید ولی در هر صورت باید خیلی زود تصمیم می گرفتم .
با استفاده از تحصیلات بالا و زیبایی و تتمۀ اعتبار خانوادگی به یک
خواستگار بازاری بسیار پولدار میان سال با مهریۀ خیلی سنگین
جواب مثبت دادم . نمی دونم پدر و مادرم فهمیدند که من چرا به این یکی
جواب بله دادم یا نه . پدرم که به فاصله کمی فوت کرد و نموند تا ببینه
من چه جوری به سبک خودم زندگی مادی خانواده رو باز سازی کردم
ولی بعد از بیست سال وقتی من و داداشم که حالا دکتر برجسته ای بود
کنار تخت مادر بیمارمون ایستاده بودیم . مادر من رو در آغوش گرفت و
گفت : بهاره جان فکر نکنی که من در تمام این سال ها متوجه فداکاری
بزرگی که در حق ما کردی نبوده ام . حتی بابات هم در همون اوائل
قبل از فوتش به من گفت که قدر دخترت رو خیلی خوب بدون که زندگیش
رو برای ما حروم کرد .
جواب من به مادرم قطره اشکی بود که از گوشۀ چشمم
بیرون اومد و بوسه ای که برادرم به نشانه تشکر برگونه ام نشاند .
ولی خدا را شکر می کنم که اگر بهار این بهاره خیلی زود پائیز شد حالا
باغ زندگیش با دو فرزند برومند با تحصیلات عالی و آینده درخشان طراوت
و زیبایی خاصی پیدا کرده .