آن شب که از پیش شما رفتم
با واژه های بی صدا رفتم
از خاکدان تیره دل کندم
تا آسمان پیش خدا رفتم
هر چند دلتنگ شما بودم
اما نمیدانم چرا رفتم
فرصت نشد یک بوسۀ گرمی
بستانم از روی شما رفتم
آن خانه را و خاطراتش را
آخر چرا کردم رها ، رفتم ؟
اینجا اگر چه باغ و بستان است
آن خانه بهتر بود تا رفتم
ابنجا بسی دلگیرم از وقتی
از پیشتان ای بچه ها رفتم
تقدیر اما حکم دیگر داشت
دیگر مپرس از من کجا رفتم
صبح وقتی از در بیرون می رفت دید ماموران
اورژانس از درِ آپارتمان روبرو "دکتر" را روی
برانکارد به بیمارستان می برند .
همسایۀ سالخورده اش از سه سال پیش
پس از فوت همسرش تنها زندگی می کرد .
پسرانش هم از سال ها پیش یکی در اروپا
و دیگری در امریکا زندگی می کردند .
حال دکتر از یک هفته پیش پس از زمین
خوردن با وجود مراقبت همسایگان ، مرتب
رو به وخامت می رفت تا آن روز صبح .
بعد از ساعت اداری سری به بیمارستان زد
و از دکتر عیادت کرد و درحالی که از بی تفاوتی
پزشکان و پرستاران نسبت به حال او شگفت
زده بود به خانه برگشت .
شب تلفنی با پرویز و سهراب پسران دکتر صحبت
کرد و آنها را در جریان حال نامناسب پدرشان
قرار داد . هر دو نفر به بهانه گرفتاری و بیماری
همسرانشان ، برگشت فوری به ایران را به تعویق
انداختند.
دو روز بعد شنید که دکتر را از بیمارستان به خانه
سالمندان برده اند و پوشک و عفونت و .....
دو هفته بعد پرویز خان دو روز آخر هفته را برای
دیدن پدرش به ایران آمد و بعد از ظهر یکشنبه
به سویس برگشت . سهراب هم یکماه بعد به
ایران آمد و با وجود این که می دانست پدر روزهای
آخر زندگی را می گذراند با سفارش فروش اثاث
منزل پدر به دوستانش به امریکا مراجعت کرد .
چند روز بعد وقتی دکتر در بهشت سکینه کرج دفن
می شد جز چند نفر از همکاران قدیم و یک نفر از
همسایگانش کسی حضور نداشت .
وقتی کوتوله هائی که دستشان هرگز به آسمان نمی رسد
تیر و کمان برمی دارند و چشم ستاره ها را نشانه می گیرند
فرشته های رویائی چراغ های آسمان را خاموش می کنند
تا عاشقان روشنائی تکلیف خود را با کوتوله ها روشن کنند
اون سال وقتی اهالی محل با خوشحالی و امید تو
صحن مسجد آش نذری بار می گذاشتن اگر می دونستن
این آش شله قلمکار چه سرنوشت عجیب و شومی پیدا
می کنه حتما یه تصمیم دیگه ای می گرفتن.
بله.. اون زمان بیشتر اهل محل از پیر و جوون و زن و مرد
اومدن و با سلام و صلوات آش رو به هم زدن .
ولی مشکلی که همون اوائل پیش اومد این بود که آش
پس از ساعت ها که روی آتش بود نمی پخت و جا نمی
اوفتاد . هر چی هم آتش زیرش رو زیاد کردن افاقه نکرد
بعد از یه روز عده ای پیدا شدن و گفتن آش حاضره
و مردم بیان بگیرن . چند نفر که قر زدن و گفتن ما چشیدیم
والا بالله نپخته اونا رو با اردنگی از مسجد انداختن بیرون.
چند نفر هم اومدن از این آش گرفتن و بردن بلافاصله همه
جا پیچید که نه تنها آشه نپخته بلکه طعم بد و نامطبوعی
می ده . از اون موقع بود که مخالفای آش یکی یکی
سر به نیست شدن یا از اون محل فرار کردن .
بعد از سال ها یه عده هنوز دارن آش رو هم می زنند و
از برکت این آش ناپز شدن کدخدای محل .
هنوز خرده شیشه های دلم
در حیاط خلوت خاطراتم پراکنده است
آیا مستی جوانی از سرت پریده است
که اینک نشان مرا می جوئی ؟
من خدا نیستم که درهای آسمان را
همیشه به روی پشیمان ها باز بگذارم
من یک زنم ، که طعم تلخ خیانت
در دهانم همیشه می ماند
خانه ام در خیابانی است یکطرفه
قلبم حافظۀ نیرومندی دارد
چشمانم حتی به گاه خواب باز است
و درب کلبه ام دو بار باز نمی شود
مادرم حوا هم بیش از یک بار
فریب شیطان را نخورد ، ای آدم